خانه ما در محله باغ فیض و در کنار امام زاده جعفر و بی بی حمیده خاتون قرار دارد. مادرم هر روز برای نماز به امام زاده میرود. دیروز که برای نماز رفته بود خانمی را در کنار خودش میبیند که داشت گریه میکرد. بعد از نماز از او دلجوئی میکند و علت گریه اش را می خواهد. زن که کودکی را هم همراه داشته است می گوید که سرطان دارد.

مادرم که بسیار زن با روحیه ای است نهیبش می دهد که چرا ناامیدی؟ مگر نیامدی امام زاده برای شفا؟ انگار به کارت اعتقاد نداری. و برایش مثال می آورد که فلانی را میشناسم که سرطان داشت و بهبودی یافت. خلاصه خانم را دلداری میدهد و عیدی هم به بچه اش میدهد. تارا میگوید که خانم هزاربار ننه طلا را ماچ کرد.

خدایا به همه مریضان شفا ده.

البته حکایت های مادرم و امام زاده زیاد است. روزی دیگر دختر جوانی را دلداری داده بود که نامزدیش بهم خورده بود و....