<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

همانطور که حدس زده بودم امروز باران بارید. آخرین پرنده های مهاجر فردا بعد از بند آمدن باران خواهند رفت و دوباره رودخانه طغیان خواهد کرد. تا رسیدن سیل بدرختی که دوستش داریم چندی بیش نمانده است. بستر رودخانه امسال درخت را در آغوش خواهد کشید.

تصمیم داشتم، باران که بارید بارانیم را بردارم و بروم کنار جاده و خودم را به مدرسه قدیمی راس ساعت چهار و سی دقیقه برسانم. و از مدرسه آرام آرام برگردم تا بمن برسی. یواش یواش راه برویم تا همه رد بشوند و بعد یواشتر.

باران که شدت گرفت بارانیم را دربیاورم و به روی شانه هایت بیندازم و برایت توصیح بدهم که سردم نیست و باران را دوست دارم.

برایت حرف بزنم وتوسکوت کنی. قطره های باران روی گونه های تو بلغزند و من هی دور تو بچرخم.

تاناگهان اینجا خانه شما باشد. اینجا آخرین ایستگاه  قرار های روزانه است.

من اما زیر باران با بارانی که آلان بوی ترا دارد بمانم تا پرده را تکان بدهی و من بروم. بعد تا صبح بد وبیراه بگویم به هر چه دیوار و پرده است.

باران هنوز میبارد. شعله های آتش به اندازه چند انگشت بلند میشوند. گنجشکی خیس در پس پنجره خودش را تکان میدهد تا خشک شود. پیرزنی پالتو بسر ماده گاو خویش را دنبال میکندو مرغ و خروس ها زیر بالکن خانه همسایه جا گرفته اند تا از باران در امان باشند.

زندگی در جریان است و من بتو فکر میکنم.