اعتقاد دارم که لازم است آدم الگو داشته باشد. تا برای رسیدن به آنها تلاش بکند. باید خودش را بتواند ترسیم کند. تا بداند که هست و چه میخواسته باشد و چه شده است. اما نمیدانم چرا هروقت خودم را می خواهم ترسیم می کنم شکل حسین پناهی میشود. بعضی از شعر هایش را هزار بار خوانده ام اما حفظ نشده ام. بعضی وقت ها شعرهایش را می نویسم و بعد متوجه میشوم قبل از من حسین هم همین شعر ها را گفته است.

 

اعتراف

 

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی از آئینه می ترسم!

سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

****

من هم میترسم

من هم نوشتن را دوست دارم اما از خوانده شدنش می ترسم

آزادی را دوست دارم اما از مبارزه می ترسم

میهنم را دوست دارم اما ازعشق ورزی به آن می ترسم

آزادگان وطنم را دوست دارم اما از به زبان آوزدن نامشان میترسم