زمستان به دنیا آمدم. اواخر ماه اولش. از روز تولدم راضیم. تولد من همزمان شد با سربازی تنها عمویم و بردن تمام وسایل خانه توسط دزدها. ورشکستگی پدرم.

با چنین تولدی بطور حتم کسی هر سال برایم جشن تولد نمی گیرد. از آب بید به قلعه بجی آمده بودیم. از کوه بدشت. عموزاده ای دارم که همیشه می گوید ما در دشت کار می کنیم می رویم به کوه می خوریمش. پدرم خانه و کاشانه را از کوه به دشت آورد اما مرا جا گذاشتند. هنوز چل مشکی (جائی که مشک ها را می گذاشتند) حسابی خودش را نگرفته بود که وسایل را بار ماشین پیکاب آقای مشهدی سیف اله کشکولی کردیم رفتیم نورآباد. اسباب کشی خیلی راحت تر شده بود. از آب بید با الاغ و گونی وسایل را آورده بودیم.

نمی دانم چرا پدرم در نورآباد توقف کرد. می توانست همانروز با همان ماشین مشهدی سیف اله تا شیراز و تهران هم برود. مشهدی سیف اله هم راه را بلد بود.

اما من ماندم در همان آب بید. پیاده هرروز همراه بچه راه می افتادم می آمدم قلعه بجی مدرسه. سال اول بصورت مستمع آزاد. سنم نمی رسید. یک شب زمستان که خسته بودم و گرسنه با همکلاسیم که مرتضی نام داشت رفتم خانه آنها. هنوز هوا تاریک نشده بود که پدربزرگم سر رسید و تا آب بید مرا روی زمین کشید.

مدرسه عشایری دوشیفته. اول، دوم و سوم.

کی میتواند از روی این کوه بپرد روی کوه دیگر؟ شاه.

کی میتواند همه را باکشتی بزند؟  شاه

شاه را اندکی از خدا کمتر می دانستیم. که انقلاب شد. من به همین دلیل هیچ گونه سابقه انقلابی نداشتم. تنها کسی که به جرئت گفت مرگ بر شاه دهراب بود که پس از انقلاب ازمدرسه اخراج شد و رفت مغازه داری.

راه پیمائی شد. هر روز تظاهرات. من یکبار دراین راه پیمائی ها همراه ساسان و دارا شرکت کردم. تا توتستان رفتیم.

خیلی شلوغ بود. مثل روز استقبال از همسر شاه یا همان شهبانو فرح.

همراه معلم کلاس پنجم ابتدائی ما (خداداد ایزدی) می آمد و در بیرون کلاس روی موتور آقای ایزدی می نشت. نامش داریوش بود. تازه جنگ شروع شده بود. یکروز آقای ایزدی نیامد و داریوش ایزدی شد اولین شهید نورآباد ممسنی تا نامش را روی دبیرستانی بگزارند که در آن درس می خواند. تازه فهمیدیم جنگ چیست. و اولین شهید نورآباد را یرایش با همه همکلاسیهایمان گریستیم.

رفتم شیراز تا دبیرستان 40 نفری امتحان بدم. پشت شیشه ساندویچی به ساندویچ ها نگاه می کردم. دوست داشتم پولم را خرج کنم. ساندویچ هم دوست داشتم. آقا یه ساندویچ اولیه بده. "الویه" نه "اولیه" پسر جان. ازآن روز بود که فهمیدم شهری ها چه غذاهای بدی می خورند.

و سرانجام باید به شهر می آمدم. مدرسه راهنمائی ابن سینا. تا اینجای زندگی من چیز خاصی براس گفتن نداشت. جز اینکه یادم رفته که بگویم در مدرسه گاهی پیشنماز می ایستادم!! بقیه زنگی من کپی زندگی دیگرانی است که میدانید. دزدی از باغ های ده، بیرون آوردن جوجه گنجشکان از لانه هایشان، بازی در شب های عاشورا، دستفروشی در تابستان ها و شنا در رودخانه ای که برای یکبار همه ما را تا خفه شدن برده بود.

دیگر هر هفته شهید بود. لازم نبود مانند اوایلش همه مدرسه راببرند. یکی دو کلاس را می بردند. بچه ها هم از جائی گریز می زدند و می آمدند برای فوتبال.

شاید مهمترین حادثه این دوران از زندگی من رفتم به غار شاپور و افتادن از کوه بود که برای مدتی مرا خانه نشین کرد. و دیگر هیچ. اما باید از دوستانی که در همین سن و سال به جبهه رفتند و شهید شدند نیز نام برد. اسکندرافراسیابی، عبدالصاحب جهانبخشی، کرامت رشیدی، حسین قاسمی و ....

آقای شهامت معلم ما یک روز به دیدن من آمد و گفت می خواهم این دکلمه را برایم بخوانی. من هم خواندم و شدم اول دکلمه خوان نورآباد. 22 بهمن در جلوی تمام مردمی که آن روزها خیلی می آمدند دکلمه را خواندم. عالی شد.

راهنمائی تمام شد. آمدیم دبیرستان. حالا بزرگتر شده بودم. فوتبال و تئاتر شده بود جزئی از زندگی من. شاید زندکی من جزئی از آنها.

تا بخود آمدم دیدیم دسته صندلی کنکور را در دست دارم و تست می زنم. می توانستم دانشگاه تهران در رشته ای خوب قبول بشوم اما دانشکده نفت آبادان چیز دیگری بود.

حالا دیگر کامل شهری شده بودم. پیتزا خواستم بخورم اما چون سبزی و ترشی نداشت خوشم نیامد. رفتم زرشک پلو با مرغ خوردم.

صبح ها خوابیدم تا ظهر و بعد از ظهر ها فوتبال بازی کردم تا شد 4 سال و مدرکمان را دادند دستمان. جنگ تمام شده بود. دیگر سربازی رفتن خطری نداشت. رفتم نیروی هوائی ارتش تا با ماهی 800 تومان حقوق سربازی زندگی را با افتخار ادامه دهم. شاید این قسمت پر هیجان ترین قسمت زندگی من باشد. 800 تومان در ماه.

2 سال گذشت. من انسانی دیدم بزرگ بنام سرهنگ غزنچائی. که انسان را می فهمید.

بعد از آن دوسال مقدس که خدا نصبت گرگ بیابان نکند بر حسب اتفاق کارمند شدم آن هم در تهران. صبج برو و عصر برگرد.

1-     چکار می کنی؟

2-      کی زن میگیری؟

3-     بچه دار نمی شی؟

 ازهمه این سوالات بترتیب می شود. شما هم باید یک به یک عمل کنی. حالا نوبت زن گرفتن است. تا خودم را پیدا کردم بزرگ ترین شانش زندگی را آوردم و زن گرفتم. به قول سروش متاهلین چه حالی می کردند و به مانمی گفتند!!

 اداره کسل و خسته کننده. پروژه ای دراداره نبود. تا چند سال.

یک روز رئیسم که از انگلیسی فقط می دانست Blackboard  یعنی صبحانه مراصدا زد و گفت یک ماشین چینی امروز آمده و می خواهم آنها را ببری نکا در شمال ایران. گفتم شخصی است و باید ببرم بفروشمشان؟ گفت:مهندس آدم های چینی.

به تت و پت افتادم.

درهمین هنگام بود که روزی در خیابان گم شدم. کودکی مرا پیدا کرد. دستش را در دستم گذاشت. نامش را تارا گذاشتم. و شدم پدر. تا هفته های اولیه گیج بودم. اما دیدم دخترم نیز مانند من از زندگی در زیر زمین ناراحت نیست و می خندد. پس زدم به بی خیالی و دستش را گرفتم بردمش بازار تا حقوق یک ماهم را بدهم برایش بلوز مخملی قرمزی را بخرم. بعدش هم سرماه پاداش دادند تا مشکلی نباشد. از آن روز تا آلان هر وقت چیزی برایش خریده ام سر ماه به حقوقم اضافه شده است.

با همان Hello  اول به دوستان چینی تا چین آمدم. برای اولین بار که آمدم چین سریعا" رفتم تا ادامه راه مارکوپلو را بروم. رفتم تا کنفسیوس را بیشتر بشناسم. اما بلیط همه چیز گزان بود ومن بایستی  با دلارهایم بر میگشتم تا خانه بخرم و تلویزیون. سیاه و سفیدش چندان فرقی نمی کند.

یک نوار از مرحوم ناصر سلمانی را با خودم بردم پکن. راننده چینی سرویسمان هنوز هم می خواند: زلفلت سایه بسه مث بید مجنون اااااااااااااااااااااااااااخ.

و..............

آیا تا حالا سعی کرده اید زندگی نامه بنویسید؟ خوب است.

زندگی نامه من دوصفحه A4 هم نمی شود.