حق و حقیقتش دست و دلم نمی رود که بنویسم. چرایش بماند اما درگیر نان و دندان هم هستم. می گویند هرآنکه دندان دهد نان دهد. ما همه وسیله هستیم تا تعهد آنکس که دندان داده را عملی کنیم.

سهراب را می شناسید؟

پسر آقای عباسی! همان مرد بلندی که موهای مشکی مجعدی داشت و ترمینال کازرون سابق را مدیریت می کرد. سهراب آلان در ترمینال نورآباد همکاره است. کارگری است که اورا با ترمینال و ترمینال را با او می شناسند. رفته بودم ترمینال تا بلیط شیراز بگیرم برای خواهرم. سهراب مرا که دید مثل همیشه محبت داشت. دقالقی با هم نشستیم و حرف زدیم.

سهراب همکلاسی من بود در دوره دبیرستان. او در مدرسه فردوسی درس می خواند و من در ابن سینا. بواسطه دوستی با کامران و علی شفیعی با من هم دوست شد. تابستان ها در کنار گاراژ دست فروشی می کرد. شربت می فروخت و .....

یاد زمان های گذشته می کرد و هی یادش می آمد. از دوستان می پرسید و من برایش توضیح میدادم. سهراب در گذرگاه نشسته و از خیلی ها خبر داشت.

مسافرین شیراز از او می خواهند که سریعتر ماشین شیراز را راه بیندازد. سهراب با همان ادبیات مخصوص خودش می گوید: شخصیت داشته باشید. این آدم مهندس است. بعد از سال ها دیده امش. مسافرین سر بسرش می گزارند. او هم می گوید 2 زار شخصیت ندارید و...

سهراب از هاشم پرسید. با ادبیات خودش. گفتم انگلیس. گفت :زردو، انگلیس. سلامش را برسون.