حکایتی است، عشق. بعد از سال ها دوری از هر آنچه که دوست میدارم فرصتی پیش آمد تا در شبی پر ستاره وبدون ماه در بهونی (سیاه چادر) در میان قله های زاگرس با صدای درای (زنگوله) بز بازیگوش بخواب بروم. فرصتی دست داد تا بدوم بدنبال میش کال و بیاورمش تا زن قشقاقی شیرش را بدوشد. در دشتهای کمهر و کاکون که ییلاق قشقائی هاست و در کنار آبشار مارگون به پشت خوابیدن و نگاه کردن به آسمان و ستاره ها شوقی را در دلم بیدار کرده است که مپرس. گوسفندان آرام در سینه کوه خوابیده اند. سیر از علف های دیر رسته. باران های آخری که در بهار بارید ایل را راضی نشان میدهد. هنوز ساعت 9 نشده سراغ تشک و پتو باید رفت. همه خسته از کار روزانه پس وقتی برای حرف های اضافی نمی ماند. فردا برای این مردم از همین الان شروع شده است.

زیبائی این شب رویائی مرا یاد حکایتی انداخت:

در آن اوایل انقلاب که هنوز قوانین به خوبی به همه جا نرسیده بود و هرکس حسب ارادتی که به انقلاب داشت خودش را قانون میدانست، بعضا" برخورد های بدی با بعضی ار مردم میشد. از جمله بزرگی از طایفه جاوید ممسنی که در روستای مهرنجان سکونت داشت.

این بزرگوار درنامه ای با توصیف زیبائی شب مهرنجان که در کنار رود خانه قرار دارد و در دل دره ای بسیار سبز و زیبا و اینکه زیبائی ستاره ها چه اندازه هستند، اقرار کرده بود که شب ها که در روی سکوی جلوی خانه اش روبه آسمان که می خوابد لذت فراوانی میبرد. با این هدف نامه ای به یکی ار ارگان های انقلابی نوشته بود تا این دره محل سکونتشان را برایشان سقف بزنند تا خدای ناکرده زیادی لذت نبرند و احیانا" گناهی را مرتکب نشوند.