هوا گرم است. بادی نمی وزد. برق برای ساعتی است که قطع شده است. صدای ماشینی که از دور می گزرد به گوش می رسد. اتاق کناری پیر مرد خوابیده است. درب را می بندد تا صدا های مزاحم بیدارش نکنند. با خودش می گوید " چطور در این هوای گرم خوابیده است".

درب حال را باز می گزارد. زیلوی کهنه را در قاب در پهن می کند. دستش را زیر سرش می گزارد تا بخوابد. پایش را در زیر لباس محلیش قایم می کند.

نگاهش به سقف خیره می شود. لانه پرستو ها خالی است. بوریای زرد رنگ را که به مرور و با چکه های باران سیاه شده است بررسی می کند. شاید امسال نیاز باشد دوباره پشت بام رااندود کنند. چشمانش گرم میشود که یخوابد صدائی صاحب خانه را می خواند. " صاحبخانه"

ماه خانم است. زن همسایه. قابلمه را که دیشب برایش غذا برده بود بر می گرداند. بهانه است که از حال پیرزن با خبر شود.

" چطوری بی بی؟ امروز دختر ها کسی نیامده؟ سلام. قابلمه را آوردم.

سرش را بلند می کند. سر جایش می نشیند. جواب سلامش را میدهد. ماه خانم قابلمه را درون اتاق می گزارد. بلند می گوید: بی بی نمو (نعمت) پسر عباس تصادف کرده. پایش شکسته.

پیرزن آهی می کشد. چی می گی ماه خانم کی؟!

یک ساعت پیش. بردنش بیمارستان.

این بدبخت هم هرروز یک مکافاتی دارد. هر چه بدبختی است مال آدم بدبخت است. یا این عیال خرد و ریز. اشک در چشمانش جمع می شود.

ماه خانم به سمت در می رود.

صدای ماه خانم می زند: بیرون که میروی در را ببند. مرغ ها می آیند داخل.

چشم بی بی. ناراخت نشو. آدم اگه به فکر خودش بود که معتاد نمی شد.

سرش را روی دستش می گزارد که بخوابد. زن نعمت و بچه هایش جلوی چشمانش یک بیک رد می شوند. دوبار اشک چشمانش را می گیرد.

سینه اش درد می گیرد. می چرخد و روی دست راست می خوابد. کتفش سوزش عجیبی دارد. پشت شانه اش درد می گیرد. می خواهد بنشیند. اما توانش نیست. پیرمرد را صدا می زند اما صدایش نمی رسد.

بچه های نمو از جلوی چشمانش رژه می روند.

فردا همه پیرزن را که سکته کرده است تا قبرستان همراهی می کنند.