کرد بود با لهجه شیرین کردی. کوتاه قد و اخمو. آهسته می رفت و می آمد. روستا زاده بود و بزرگ شده روستا. سکوتی داشت مثل کوه در شبهای مهتابی. همراهت که بود احساس میکردی تنها هستی. با خودت یکی بود. تعارف نداشت. بعد از دانشکده سراغش راهمیشه از بچه های کرد می گرفتم. تهران کمتر می آمد. در گاز کرمانشاه مشغول شده بود.

از دوست به یادگار زخمی داشت. ترکشی که تا اعماق جانش ریشه دوانده بود. ترکش شیمیائی. از ترحم بدش می آمد.

به کردی چیزی به من می گفت که هرگز معنی آنرا نگفت. فکر می کنم می گفت "ای زرنگ".

ازوقتی از چین برگشتم کسی راندیده بودم تاسراغش را بگیرم. زنگ زدم به تلفن اف ایکسی که داشتند. اما تلفن چی گفت که از اینجا رفته اند. اما نگفت که کجا. تا اینکه دیروز همشهریس علی نجفی را دیدم. از پرویز پرسیدم؟ علی سرش را پایئن انداخت و من برای دومین بار دراین هفته جنگ را دیدم، مظلومیت را دیدم، آرزوهای در حال پرواز را دیدم و در خیال خودم سنگ قبر هائی را دیدم که غریب درگوشه ای از قبرستانی بدور از هیاهوهای دانشکده، بدوراز غرش تانک ها و توپ ها، بدور از دوربین های ظاهر بین صدا و سیما گذاشته شده اند.

 

یاد همه دوستان عزیز.