ریشه اش درون زمین بود. آرپی جی را که روی دوشش میگذاشت ماهیچه های پایش سفت می شدند و صورتش نرم. محکم می ایستاد. شلیک آر پی جی تکانش نمیداد. چه به هدف می زد چه نمی زد اخم میکرد.

بچه ها میگفتند که یک قسمت از بدنش آهن ربا را نگه میدارد. ترکش خورده بود. بعضی وقتها اخمش بیشتر میشد. ترکش درون سرش بصورت لحظه ای سرش را درد می آورد.

دفاع می ایستاد. مثل همان موقع که آر پی جی را روی دوش داشت محکم. توپ رد نمی شد. شلوار گرمی داشت که چند جایش از تکل های همیشگی سوراخ شده بودند.

می نشستیم کنار کانتکس ها و از هوای شب اهواز لذت می بردیم. از روستاهایمان صحبت می کردیم. ازاینکه در روستای ما اعتقاد دارند هر شهابی که از آسمان به زمین بیفتد ستاره انسانی است که می میرد.

چند شب پیش که در زیر سقف آسمان در حیاط خانه پدرم خوابیده بودم شهاب بزرگی  از آسمان افتاد. دخترم شهاب را دید از من پرسید "ستاره ای به زمین افتاد؟". برایش توصیح دادم که هر انسان ستاره ای دارد و با مرگ او به زمین می افتد.

 من اماغافل ونمی دانستم آن ستاره، ستاره  کسی نبود جز علیمراد دوست عزیزم.

تازه تلویزیون جدیدش را خریده بود و رفته بود تا آنتن تلویزیونش را تنظیم کند. دختر بزرگش با صدای بلند می گوید: خوب شد، دستش نزن. در حالیکه لبخند رضایت به لب دارد می رود تا از پله ها پائین بیاید. اما لعنتی این ترکش کوچک و این یادگار از دوستان شهید ناگهان سر می رسد. در هوا گام بر میدارد و پله ها را در خیال قدم میزند. گیج  می خورد. اما برای اینکه دخترش متوجه نشود لبخند می زند، به پرواز در می آید ....

-         الو – فردین

-         سلام جمشید

-         فردین علیمراد .................

 

در همان روستای خودشان خاکش می کنند تا یادگاری باشد از پدر برای فرزندانش.