دامداری داشتیم و مرتب با توجه به فصل برداشت گندم؛ کاه می خریدیم و انبار را برای زمستان پر میکردیم. کامیون های ده چرخ کاه می آوردند و باید کارگر میگرفتیم تا آنها را خالی کند. ساعت 9 صبح بود. باید برای پیدا کردن چند کارگر به شهر و میدان شهرداری می رفتم.

سرعت ماشین را که کم کنی دورت را محاصره می کنند. ساعت حالا کم کم به ده صبح نزدیک میشد. و دیگر امید پیدا کردن کار کم و متر میشد. شاید من آخرین شانس بودم.

هر کس پیشنهادی میداد. حقوق کمتر؛ کار تا دیر وقت و کار بیشتر. من هم می خواستم از این فرصت استفاده بکنم و با حقوق کمتری کارگر پیدا کنم.

3 نفر را انتخاب کردم. جوان بودند. اما این یکی بد جوری پیله کرده بود که باید بیاید و ادعا میکرد که در خالی کردن کاه تخصص دارد. سنگین بود. شکمش جلو آمده بود و موقع حرف زدن هن هن میکرد.

عملا" خودش را سوار کرد و هر چه گفتم که 3 تا کارگر بیشتر نمی خواهم به گوشش نرفت. من هم تسلیم شدم. گفتم حقوق بی حقوق. او هم گفت که حقوق نمی خواهد. لجم گرفته بود و از اینکه زورم بهش نمی رسد کلافه بودم.

بهر طریق خودش را به من تحمیل کرد.

در راه توضیح دادم که الان ساعت ده و ربع است که ما میرسیم دامداری و تا کامیون را خالی کنید من فقط 700 تومان مزد می دهم و نه هزار تومان. به تو یکی هم که حقوقی نمی دهم.

در حالی که لباس هایش را عوض میکرد زیر لب گفت: هنوز صبح است. ظهر هم استراحت نمی کنیم. تو هم هزارتومان را میدهی.

"حالا میبینیم" با صدای بلند گفتم.

برایشان توضیح دادم که باید کاه را خالی و روی بقیه کاه ها بریزیم. و ازشان خواستم بروند روی کامیون. خودم نیز لباسهایم را عوض کردم تا کار کنم.

گفت من همین پائین می مانم و هر چه را شما پائین ریختید به روی بقیه کاه ها انتقال میدهم.

اما قرا بود لودر بیاید و این کار را انجام بدهد. از او خواستم که دست از این کارها بردارد و بلافاصله روی کامیون برود. حوصله ام را داشت سر می برد و عصبانی شده بودم.

اما به هرطریقی بود می خواست از این کار فرار کند. رفت دستشوئی که کلی طول کشید. حالا من حرص بیشتری می خوردم. وقتی برگشت بتندی سر او داد زدم و از او خواستم که سریعا" بالای کامیون بیاید.

با احتیاط با دستش دیواره کامیون را گرفت و اندکی خودش را بالا کشید. مکثی کرد و بعد یک پای دیگر. و سپس پای دیگر. خودش را به دیواره چسپاند. می لرزید. چشمانش را بسته بود. آرام پایش را می خواست بالاتر بیاورد.

متوجه شدم که ترس از ارتفاع هم دارد. دیگر فشار خونم به 20 رسیده بود.

ناگهان صدائی همه را بسوی خودش کشاند. پدرم بود. گفت : احمد کجا میروی بیا پائین ماشین مردم را خرد میکنی. با لبخند میگفت.

نمیتوانست برگردد. پدرم از پشت دستش را تگیه گاه کمرش گذاشت تا پائین آمد. سلام و احوال پرسی کردند.

پدرم از او خواست تا سریعآ" چائی را درست کند و برای خریدان نان به نانوائی نوراباد برود.

چائی را درست کرد. رفت برای نان. نا ن خرید و برگشت. تا عصر همه بودند و احمد در پائین کامیون ها همه کار میکرد. بعد از ظهر پدرم به همه یکی هزارو صد تومان داد وبه احمد هزارو پانصد تومان. از او خواست تا فردا و فرداهای دیگر هم بیاید.