بعضی روزها وقتی به دستانم نگاه میکردم از دیدن آنها حس بدی بمن دست میداد. پینه های دستم که یادگار کرو (وسیله ای برای جابجائی گل در برنج کاری) کشیدن بود؛ یاد گار کار کردن بود داشت کم کم ناپدید میشدند. و دستانم نرمی بیشترو بیشتری پیدا میکردند و اصلا" از این موضوع خوشحال نبودم.

یاد روزهای اول کار می افتادم. بعد از یکسال دوری از برنج کاری دوباره کرو بود که باید میکشیدیم. عمو اسفندیار کرو که میزید خودش نیز کماکان میکرد تا خسته نشویم. کرو راکمتر در گل فرو میکرد. روز اول دستمان تاول میزد اما کم کم فراموش میشد. و سپس پوستش کلفت میشد و روزی نیز با دست آن را می کندیم و دور می انداختیم. دستانمان مانند دستان مرد پینه میبست.

اما این روزها بعلت  نوع کاری که دارم حدالقل باید روزی 5 تا 6 بار ار برج های پالایشگاهی با ارتفاع بیش از 50 متر بالا و پائین بروم و دستانم این فرصت را پیدا میکنند تا طعم خوش پینه را بچشند. و پینه ها زینت بخش دستم باشند.

یاد دستان ترک ترک پدر بزرگم می افتم. حس عجیبی داشت وقتی پشتت را می مالاند. زبر بودند و مهربان. دستانی مملو از شرف و مردانگی.