خسته بودم. خیلی خسته. ساعت 8:30 شب داشتم از سایت خارج می شدم. خشک شدن عرق روی صورتم و سر وکله زدن از صبح ساعت 7 تا الان حسابی روحم را خسته کرده بود.

کنار یکی از جاده ها در سایت ایستاده بود. بدن بزرگ و خسته اش را به سختی جابجا می کرد. ناامیدانه دست بلند کرد.

حتی نای ترمز کردن را هم نداشتم. اما دلم سوخت. ترمز کردم تا سوار بشود. شک کرد که چکار کند. جلو سوار بشود یا عقب. رقت تا در صندلی عقب جا بگیرد اما گفتم بیا جلو.

خودش را در صندلی ول کرد. گفت ای بخشید لباسم کثیف (ببخشید که لباسم کثیف است) و(صندلی ن چرکو ایکنه) شاید صندلی ها را کثیف کند. به شوخی گفتم مواظب لباس هایت باش چراکه ماشین من دست کمی از لباس هایت ندارد (به لری). گفت لری؟ و توضیح داد که اهل مسجد سلیمان است.

حقیقت دلیل سوار کردنش این بود که بدانم به کی رای می دهد. بدون هیچ مقدمه ای رفتم سراغ انتخابات.

پرسیدم: چرا به احمدی نژاد رای میدهی؟ ( بدون هیچ زمینه قبلی)

گفت: قربونش برم. پیل وم داده.

گفتم :پیل. چطوری.

گفت: آمده بود پالایشگاه بازدید من هم یک نامه بهش دادم که کارگرم با دوتا فرزند دانشگاه آزادی. او هم 500 هزار تومان پول درکمتر از یک ماه برایم فرستاد. من نوکرشم. خودم با خانواده به او رای میدهم.

 

دیدم راست می گوید. دیگران به سیب زمینی فروختند ایشان به 500 هزارتومان. خوب شده که به سیب زمینب رای ندادم. تا حالا 500 هزار تومان. رای خودم را به مزایده می گزارم. 500 هزار تومان یک 500 هزار تومان 2 و ....