همه چیز تغییر کرده است و اگر چنین نبود معنای مرگ میداد. بهار آمده است و ما بار سفر را برگرفتیم تا با بهار همسفر شویم. بعلت تعطیلات روزهای آخرسال عده ای زودتر بار سفر بسته بودند و بنابراین خروجی تهران چندان شلوغ نبود. هنوز به عوارضی اتوبان تهران - قم نرسیده بودیم که تارا پرسید: چند شهر دیگر مانده است؟ و بعد با خودش شروع کرد به شمارش. قم، سلفچگان، دلیجان و .... خودش را به خواب می زند تا زودتر برسیم.

چادر های مسافرتی، ماشین های دور هم جمع شده، ماشین هائی که در آخر اتوبان منتظر دوستان هستند، پلیس هائی که زیادتر از همیشه اند، همه حکایت از عید است و تعطیلات.

قم که آبش را هم نمی شود خورد با خانه های گلی و دامداری های کنار جاده اولین شهری است که در مسیر قرار دارد. کمربندی قم را انتخاب می کنم تا به راحتی حوزه علمیه را دور زده باشیم. سلامی ار دور به حرم حضرت معصومه می کنم تا شاید بسلامت برسیم.

سوهانی حاج حسین پسران حالا هزار اسم دارند. گویا حاج حسین و پسرانش دیگر اجازه استفاده از این اسم را به آنها نمی دهند. با این حال هنوز هم خیلی ها از اسم حاج حسین به انواع مختلف استفاده می کنند. سوهان، کوزه های گلی، قلک و ....

و جاده تا اصفهان. ورودی اصفهان متفاوت شده است. شاید این اولین خیابان دوطبقه ایران است که در وردی اصفهان بطول نسبتا" زیادی ساخته شده است. ترافیک زیادی نیست. مسیر من از زیر پل است (طبقه همکف). و نورپردازی زیبای کوه صفه درخروجی اصفهان.

هوا حالا تاریک شده است و دوربین های پلیس دیگر قادر به ثبت سرعت هانیستند. پدال گاز را کمی بیشتر فشار میدهم.

قرارمان با همسفری هایم سمیرم، کبابی قائم برای صرف شام است. مدیریت کبابی هم تغییر کرده است و کیفیت آن بشدت بدترشده است. کم مانده بود که دعوا کنیم. عده ای سیر و عده ای گرسنه دوباره راه افتادیم.

هوای پاک و ستاره های بیشمار زیبائی خاصی به جاده داده اند.

و سپس پل قرء و یاسوج تا آخرین شهر مسیر باشد. حالا چسبیده به صندلی من و از من زمان می خواهد. به او قول میدهم تا ساعت 2:30 در خانه و در نورآباد باشم. پیچ های تند جاده یاسوج به همراه سربالائی و سرازیری هایش رانندگی را لذت بخش تر می کند.

و بعد بابامیدان، شهرستان مصیری، ....پل فهلیان ..... قلعه بجی ...... و نورآباد که تا هستم و هست دارمش دوست. و خانه پدری، پدر و مادر.