<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} --> <!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

چمدان را که بر می دارم مسافر می شوم. همیشه سفر را دوست داشته ام. حتی زمان جنگ که کف اتوبوس بسیج می خوابیدم تا اهواز. تا فرودگاه با راننده تاکسی رفیق می شوم. همه چیزم را می پرسد. کجا می روی؟چکاره ای؟ بچه چند تا داری و... همه را جواب میدهم اما حتی یکی را هم راست نگفتم. برای ساعتی که در تاکسی بودم در مورد اقتصاد، خاتمی، احمدی نژاد، زن، چین، ایران، خارج و .... صحبت کردیم.

اینجا فرودگاه امام خمینی است. فرودگاهی جدید که با اندکی توجه خیلی می تواند بهتر باشد. چمن کاری زمین های کنار باند می تواند چشم انداز زیبائی به تازه واردان بدهد. بارم را تحویل می دهم. جوانی که می خواهد زیر بار پلیس نرود با پلیس درگیر شده است. پلیس او را به اتاقی می برد و داد و فریاد شروع می شود.

کارت پرواز را می گیرم. صادر کننده کارت اصلا" نپرسید پنجره می خواهی یا راه رو. خودش کنار پنجره را برایم انتخاب می کند. بیست و پنج هزار تومان خروجی را می پردازم. خیلی بهتر شده است. خارجی ها دیگر نیازی به پرداخت عوارض خروجی ندارند.

بعد از چک کردن پاسپورت خودم را به یک ژامبون گوشت دعوت می کنم. گرسنه بودم و خیلی چسبید. مادرم امشب برایمان کله پاچه درست کرده بود اما متاسفانه بعلت پرواز محروم شدم.

کامپیتور را روشن می کنم. همه چیز بهتر شده است. اینترنت بی سیم فردگاه با سرعت خیلی خوب کار می کند. ایمیل هایم را چک میکنم و به چند تای از آنها جواب میدهم.

دوستان و همسفرانم را می بینم. یکی از آنها بعلت گرفتار شدن در ترافیک نتوانسته کارت پرواز بگیرد و به پرواز نمی رسد. می ماند تا با پرواز بعدی وساعت 4 صبح راهی بشود.

وارد هواپیما که می شوم جو تغییر مکند. رنگ ها نمایان می شوند. روسری ها کنار می رود. مانتو ها بالای سر و در محفظه بار جا داده می شود. معدود خانم هائی هستند که هنوز روسری را دارند. مهماندار هواپیمای امارات با لبخند پذیرای مسافرین است. از همه ملیت مهماندار وجود دارد روسیه، هند، فلیپین، ایران، لبنان و ....

هواپیما از تونل جدا می شود تا راهی باند گردد. توصیه های ایمنی را برای بار هزارم می شنوم و می بینم. اغلب وقت ها را با کلاس تجاری به مسافرت رفته ام اما اینبار شانس با من یار نیست و در کلاس اقتصادی هستم. هواپیمای امارت یکی از بهترن در دنیاست. هر صندلی یک تلویزیون 14 اینچ دارد. که میتوانی یکی از صدها فیلم موجود را انتخاب و نگاه کنی. من فیلم دبیرستان (High School) را دیدم. شام مختصری هم پذیرائی شدیم. چشم هایم داشت گرم میشد که مهماندار اعلام کرد کمربندها را ببندید که موقع فرود است.

نمی دانم این چه حسی است. حسادت، تاریخ، نژاد پرستی و ... از پیشرفت امارات اصلا" خوشحال نیستم. دوست داشتم کشورم ایران .....

فرودگاه جدید امارات. معطلی معنا ندارد. دراین فرودگاه بندرت عربی را می بینی. اینجا محل اتصال شرق و غرب شده است. از تمامی ممالک هستند. عرب ها فقط در قسمت امنیتی کار می کنند. پلیس های عرب بصورت بسیار زننده ای پا را روی پا انداخته و پاسپورت ها را چک می کنند. من اما ترانزیت هستم و نیازی به چک کردن نیست.

فروشگاه ها را دور می زنم. می روم تا شانسم را امتحان کنم. کارت نقره ای عضویت در هواپیمای امارت را بر میدارم و به دفتر امارات می روم و در خواست ارتقاء کلاس پروازیم را دارم. با خوشروئی هر چه تمام تر اینکار انجام می شود. کلاس تجاری جا دارد و من با توجه به پرواز های زیادی که با هواپیمائی امارات انجام داده ام کلاس پروازیم ارتقاء پیدا می کند. من همیشه آدم خوش شانسی بوده ام.

با اولین اعلام خودم را به دروازه 288 می رسانم. درون صندلی رها میشوم. به لبخند مهماندار جوابی می دهم و می روم به سرزمین خواب. ناگهان احساس کردم صندلیم دارد حرکت میکند. با توجه به اینکه روی زمین خوابم برده صندلیم را نخوابانده بودم. مهماندار مهربان داشت محبت می کرد. تشکری کردم و خوابیدم تا آسمان پکن (Beijing)  .

اینجا چین است. کشور دوم من. بیشتز از 4 سال در این کشور زندگی کرده ام. اینجا اوج معماری است. ترمینال شماره 3 فرودگاه پکن. طراحی بی نظیر ساختمان فلزی، نور پردازی و رنگ یکی از بهترین و بزرگترین ترمینال جهان را پدید آورده اند. اینجا از غربی تا شرقی به یادگار عکس می گیرند. راستی مسولان فرودگاه امام خمینی  با دیدن این ترمینال چه حسی پیدا میکنند؟

از نگاه های مشکوک پلیس چین رد می شویم. پاسپورت را بازدید می کنند و مهر می زنند. رها می شویم در میان مردمی که مهربانند و قانع. سخت کوش هستند و راضی. با حداقلی زندگی می کنند اما ظاهرشان از ما بهتر است. دستان نرمی دارند و لبان خندانی. اگر از آنها نپرسی هرگز از تو نمی پرسند. 1000 یوان را به 10 یوان می فروشند اما نه به همه کس.

مسافر باشید.