یکی از کدخدایان طایفه بکش تعربف می کرد که بعد از فوت مرحوم پدرش ٧ ساله بوده است که کدخدا می شود.

سرهنگ تژده برای بازدید و صحبت با اهالی روستاه به ده می آید. می پرسد کدخدا کیست؟

پسر بچه کم سن و سالی را نشان می دهند که این کدخداست.

سرهنگ با ناراحتی با کدخدای جوان صحبت می کند و از اینکه کدخدا ٧ ساله است ناراحت می شود و با کدخدای جوان گرم نمی گیرد.

چند ماهی میگذرد و کار نصب اولین تلمبه گازوئیلی توسط برزگران کدخدای جوان شروع می شود. سرهنگ که مشوق این کار بوده است برای بازدید از کار تلمبه به روستا می رود. وقتی به سر چاه می رسد سراغ کدخدا را می گیرد.

کدخدا که در چاه مشغول حفاری بوده است با سرو صورتی گل آلود به بالای چاه می آید تا سرهنگ را ببیند.

سرهنگ که کدخدا را می بیند خوشحال می شود و صورت گل آلود کدخدا را می بوسد و می گوید براستی که کدخدائی برازنده توست.