ملا سردار بر بام قلعه ایستاده و از دور آمدن علمدار و تفنگ چین هایش را نگاه میکند. یاد حرف های موسی می افتد. "توبه گرگ مرگ است. به علمدار اعتماد نکن. علمدار ادعای ایل خانی دارد. کسی که می خواهد ایل خان بشود نمی تواند ترا تحمل کند."

نهیب می دهد به خودش. دیگر دیر می شود. ما قسم خورده ایم. قسم شکستن خیانت است. او اکنون در خانه من است. برای من ننگ ابدی خواهد بود که درخانه خودم به کسی که با او قسم خورده ام خیانت کنم.

موسی، الله داد و حسن منتظر هستند تا رای ملا سردار برگردد و قبل ار ورود علمدار به قلعه با اشارتی به تفنگ چی ها همه را از دم تیر بگذرانند.

اما رای سردار تغییر نمی کند.

به پیشواز علمدار راهی دالان قلعه می شود. قبل از رفتن تفنگ برنوی خویش را بر زمین می گذارد. موسی تفنگ را بر می دارد و پیشتویش را جلو می آورد. سردار پیشتو را نیز نمی گیرد. با خود می گوید این یک پیمان مردانه است.

درب قلعه باز می شود. علمدار که با سینه ای صاف سوار بر قزل خویش در حالیکه برنوی بلندش را بر دوش دارد پیش آ پیش سواران وارد می شود. دو طرف نگرانند. صدای عطسه ای می تواند تفنگ ها را به واکنش وادارد.

الله داد جلو می رود و افسار ار دست علمدار می ستاند. دو سردار همدیگر را در آغوش می فشارند. تفنگ چی ها آرام می شوند. احوالپرسی ها شروع می شود. تکه نانی به علمدار تعارف می شود که نمک گیر شود.

میزبان به حرکت در می آید تا از مهمان بزرگ خویش در خور مهمان پذیرائی کند. تیغ ها بر گلوی گوسفندان به حرکت در می آید تا کبابی محیا شود. مهمان اندکی خودش را راحت تر می یابد.

اما موسی دلش شور میزند. به پشت بام می رود و از دور به مزارع و گله ها نظر می اندازد. همه چیز آرام است. هیچ تفنگ چینی پیدایش نیست. برنوی ملا سردار را در دست دارد. ار دور نگاهی به او می اندازد. از برادر بیشتر دوستش دارد. نگران است.

حاجی را می بیند. که وزیر علمدار است با تنی چند از آدمیان علمدار در گوشه ای تعریف می کنند. با خودش فکر می کند که چه می گویند. به سردار نگاه می کند. با علمدار گرم تعریف هستند.

آفتاب از وسط آسمان گذشته است. سردار بسان هرروز برای وضو به سمت حوص می رود. آستین بالا می زند و صلوات می فرستد. به آفتاب داغ نگاه می کند. موسی را بر پشت بام می بیند. خاطرش جمع است.

بلند می شود. بسمت تارمه می رود. سجاده را وارث پهن کرده است. الله اکبری می گوید و به نماز می ایستد.

حاجی بسمت علمدار می رود تا ظاهرا" برای نماز آماده بشوند. علمدار راهی حوض آب می شود. حاجی برنو بدست به سمت تارمه می رود تا خود را از شال و قبا رهائی بخشد.

به ناگهان لول برنو را از پشت به سر سردار می چسباند. علمدار در میان تفنگ چی هایش دست به برنو می برد. موسی به سرعت برق بی خبر از تارمه اولین تفنگ چی را به آن دنیا می فرستد و برنویش را می بوسد.

درب قلعه را نگاه می کند. خیانت شده است. سردار در حالیکه دستهایش بالاست و با پنج برنو مراقبت می شود ار تارمه بیرون می آید.

قلعه تسخیر می شود. سردار در میان تفنگ چی ها به اسارت می رود.

ادامه دارد ..........