جشن تولد برای من تا اسباب خنده دوستان باشد و شادی تارا و رها. من در هنگام تولد بچه خوش یمنی نبوده ام. پدرم سال بدی را از نظر کاسبی داشت و در همان روز تولد من عمویم را به سربازی (اجباری)برده اند. آن زمان هم جنگ ایران و عراق بود که می گویند صدام جرات نکرد ادامه بدهد و کوتاه آمد.

همان سال دزد آمد و تقریبا" تمام وسایل خانه را در غیاب ما و در یک شب باررانی برداشت و برد تا نحسی من کامل شود.

پدرم بعلت بدهی مجبور شد برود کویت و یک سالی را در کویت کار کند. اما از آنجا که اول نوه پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم بودم خیلی دوستم داشتند. می گویند وقتی سه ساله بودم تنهائی راه افتاده بودم که از باجگاه بروم آب بید و صفدر مرا در راه که روی سنگی خوابم برده بود قبل از رسیدن هر گرگ و جانور درنده دیگری پیدا کرده بود.

علاقه من به کوهستان و زندگی در روستا باعث شد تا همیشه با پدر بزرگم باشم و کمتر به شهر و خانه خودمان بروم. حتی تا کلاس پنجم ابتدائی را نیز در روستا و در مدرسه عشایری درس خواندم. از سال اول راهنمائی چون مدرسه راهنمائی در روستا نبود به شهر آمدم و با پدر و مادرم زندگی کردم.

تولد همه شما مبارک.

بقول تارا شاید برای دنیا یک نفرید ولی برای من یک دنیائید.