آقای تهرانی خر سفیدی داشت. دوره گرد بود. همه چیز داشت. روزها رفیق زن ها بود و شب ها با مردان. مغازه ای بود سیار که مایحتاج همه را برآورد میکرد. از آینه و رختخواب پیچ تا دمپائی و کفش و ... وقتی وارد میشد داد میزد تهرانی تهرانی. نمی دانم شاید تهرانی بود. شاید هم چون فارسی حرف می زد به او تهرانی میگفتند. رفیق همه بود تا بود و وقتی می رفت فراموش میشد. سفارش هم قبول میکرد. از او می خواستند جنس خاصی را برای دور بعد که آمد به روستا بیاورد و او می اورد. خوردنی هم داشت مثلا" آدامس. پول؛ برنج و گندم هم قبول میکرد. قرض هم میداد.
اگه از دوره گرد ای ممسنی میشناسید بگوئید.
اول اینکه خیلی گذشت و چیزی ننوشتم. شاید نمی دانستم از چه بنویسم. بعضی وقت ها دل و دماغی نمی ماند. آدم حوصله اش الکی سر میرود. من هم این مدت اینجوری بودم. عید که من همیشه عاشقش بودم آمد و رفت اما آنطور که باید و شاید نو نشدم. دارم درد دل میکنم. باید بگویم . . . . . . که مپرس.
پروژه پالایشگاه دارد به آخر میرسد. من خوشحال که تا این آهن ها هستند من هم هستم. یادگاری است که در این گوهر دوار خواهد ماند. داشتم عکس روزهای اول پروژه را نگاه میکردم. من پیر شده ام. موهایم ریخته اند. بخشی از زندگیم را گذاشتم اینجا وسط این پالایشگاه. اینجا بخشی از زندگی من است که با من به قبر نخواهد آمد و تا پابرجاست من هم هستم.
باران خیلی خوبی بارید. سبز شده بود تمام کوههای قشنگ ممسنی. حتی چشمه غورغاراتی هم آب داشت. آب بید را با رها رفتیم. او حالا به اندازه من به کوههای و چشمه آب بید وابسته است.
دکتر شفیعی که تازه انتخابات را برده بود دیدیم. برنامه داشت و روستا ها را میرفت و از اعتماد مردم تشکر می کرد. برایش آرزوی موفقیت دارم و خدا کمک کند که بتوانیم کمکش کنیم تا در این راه سخت بتواند موفق باشد.
رسم خوبی درست شده بود . در 5 روز اول عروسی ها کمتر شده اند. کاش میشد همه را در روز عید جمع کرد در یک مکانی تا بیوانند همدیگر را ببینند . بعد هر که هر مهمانی میخواهد برود. این دید و بازدید 3 دقیقه ای که دعا کنیم صاحب خانه نباسد بگوئیم آمدیم نبودید رفتیم اصلا" جالب نیست.
سمینار مدیریت مهندسی در پروژه های بزرگ
سمینار مدیریت مهندسی در پروژه های بزرگ در طرح افزایش ظرفیت و بهبود کیفیت فرآورده های نفتی پالایشگاه امام خمینی (ره)شازند برگزار شد.
به گزارش روابط عمومی شرکت ملی مهندسی و ساختمان نفت ایران، این سمینار باهدف شناخت مسیرهای بحرانی پروژه به همراه استانداردهای کیفیتی ،برقراری جریان اطلاعات بین اعضاء، رفع به موقع نیازمندی های خرید، ساخت و راه اندازی برگزارشد.
در این سمینار مهندس فردین علمداری،رئیس مهندسی طرح در دو بخش تئوری و کاربردی به بررسی مسائل مهندسی در ابر پروژه ها به ویژه طرح توسعه پالایشگاه امام خمینی (ره)شازند، با توجه به تجربیات پروژه های ایرانی و استفاده از آخرین متون علمی پرداختند.
بنا براین گزارش ، این سمینار روز سه شنبه 29 فروردین ماه سال جاری در محل طرح توسعه پالایشگاه شازند برگزار شد.
برای یکایک شما سالی سرشار از خوشی های و لذت های زیاد آرزومندم. آرزومندم به کارتان علاقه داشته باشد؛ به زندگی تان عشق بورزید ؛ فرزندانتان در زیر سایه شما و سایه پدر و مادرتان بالای سرتان باشد.
بعد از پست قبلی دوستان زیادی کامنت گذاشته بودند. عجیب اینکه از همه طوایف مردم ممسنی را که خود نیز یکی از آنها هستند؛ به بی فرهنگی محکوم کرده بودند. اما در این میان تقریبا" همه اتفاق نظر داشتند که مقصر اول و اصلی خود کاندیدا ها هستند که سود خود را درطایفه گرائی و استفاده از تعصب طایفه گرائی می دیدند.
آیا براستی میتوان ادعا کرد که برای خدمت به مردم کاندید شده باشند؟
آیا میتوان گفت نیت این افراد خدمت بوده است و میخواهند پیروز انتخابات باشند تا خدمت کنند؟
از دور اول مجلس که طایفه گرائی حداقل بود تا به امروز که برای انتخابات مجلس جوانی به خاک و خون افتاده است این روند طایفه گرائی دارد شدت پیدا میکند. با توجه به انتخابات گذشته (دو دور گذشته) و تحریک حس طایفه گرائی تقریبا" هیچ کاندیدی نتوانسته است از طایفه های دیگر رای جمع نماید.
این به این معنی است که حتی افراد تحصیل کرده ممسنی به کاندیداهای طایفه های دیگر رای نمی دهند. یعنی دکتر و مهندس های ممسنی؛ تحصیل کرده های رشته های علوم انسانی فارغ از توانائی های فرد و افراد گوش مانند بیسوادهای ممسنی فکر میکنند و رای می دهند.
در این میان نقش ویران کننده کادر آموزش و پرورش بعنوان بزرگترین صنف و معلمانی که هر شب یک جلسه دارند تا طایفه گرائی را دامن بزنند از همه اقشار دیگر پررنگ تر می باشد.
اگر تا دیروز خونی نریخته بود و طایفه گرائی چنان بود از امروز وضع دو چندان بدتر شده است. اگر تا دیروز خانه به آتش کشیده نشده بود امروز که لهیب آتش به خانه رسیده است شانس عقل گرائی کم و کمتر میشود.
چه باید کرد؟
کی باید اقدام کند؟
نقش تحصیلکرده ها چیست؟
چه برخوردی با مسببین آشوب های اخیر باید نمود؟
وظیفه آقای نوذر شفیعی به عنوان نماینده چیست؟
وظیفه دولت چیست؟
لطفا" بدون ذکر نام از کسی و یا توهین به دیگران نظر بدهید.
تلفن ها پشت سر هم زنگ ميزند. همه نگران هستند. آخرين آمار را جويا ميشوند. كي انتخابات را برده است؟ اما اخبار بسيار نگران كننده است. آنان كه بدنبال تهيج احساسات طايفه گرائي هستند تا به مقاصد خويش برسند حالا ماهيتشان بيشتر آشكار ميشود. فلاني ها حمله كرده اند و چند مغازه را به آتش كشيده اند. در عوض فلان روستاه مغازه هاي فلان جا را به آتش كشيده اند. يك نفر از طايفه فلان جان خويش را از دست داده. خانواده اي محترمي فرزند تازه داماد خويش را بخاطر زياده خواهي ديگران از دست مي دهد. مهندس ها و دكتر ها رنگ ميبازند. كسي كه خودش را شايسته نمايندگي مجلس ميدانسته تفنگ در دست ميگيرد و در خيابان هاي شهر بر طبل اختلافات و طايفه گرائي مي كوبد.
حالا جنازه يك تازه داماد مانده روي دست برادرانش كه ميخواهند اصالتشان را حفظ بكنند. غيرتشان را حفظ بكنند. قانون منديشان راحفظ بكنند. به احساسات هم طايفه اي هايشان كه جوياي انتقام هستند جوابگو باشند. به تازه عروسشان جوابگو باشند. چكار بايد كرد؟
دوستي ميگفت همه كانديدا ها بايد قبل از شمارش آرا استعفا بدهند تا اين بساط برچيده بشود. دوستي ميگفت بايد در پيدا كردن قاتل سرعت عمل بخرج بدهند و به سرعت به سزاي عملش برسانند تا درس عبرت گردد. اما آيا واقعا" با اين موارد مشكلات حل خواهد شد؟
كانديداهائي كه به جاي تكيه بر شايستگي خويش بر طبل اختلاف و طايفه گرائي ميكوبند؛ كانديداهائي كه بجاي ارائه توانمندي هاي خويش به رقباي خويش مي پردازند؛ كانديداهائي كه هر شب صحبت غيرت و تفنگ و چوب و چماق و بكشم و كشتن مي كنند را چه بايد كرد؟
حالا مرد صبوري مانند حاج جمال انصاري بايد شب ها وقتي همه اقوام از دور برش رفتند و نگاه سنگين جوانان طايفه از او با دلخوري رو برگردانند بنشيند و اشك بريزد. بايد روح عشايري خويش را نهيب بزند تا آتش انتقام را با فرهنگ و اصالت خانوادگيش خاموش نمايد. بايد عروس جواني را با سكوت روزهاي پنج شنبه تا قبر شوهرش همراهي نمايد تا شايد آقاياني كه به جاي شايستگي فقط بر طبل طايفه گرائي ميكوبند روزي وارد مجلس شوند.
وقت هائی برای اینکه پنجره را باز کنی و پرده را به کناربزنی
کوچه را نگاه کنی. به عابران سلام کنی
هر رهگذر را در گوشه ای قرار دهی
هرکسی را فقط برای اینکه وجود دارد و قلب دارد
بشماری.
بعضی وقت ها برای همسایه؛ و وقتی برای صاحب دو خانه آن طرف تر
کمی وقت برای پدر و اندکی برای مادر
وقت کوچکی به خواهر زاده ای که عاشقانه میگوید "دائی"
در حد یک تلفن برای دوست زمان دبیرستان
یک نامه چند خطی برای هم دوره سربازیت
نگاهی به آن خانه که "چشمت نگران است هنوز"
و خواندن نوشته های روی دیوار محله قدیمی
اندکی وقت برای معلمی که خیلی عشق به تو یادداد
و یک سری به قبر آنها که ترا بجا گذاشته اند.
وقت هائی برای اینکه سیگارت را دست بگیری و روشن نکنی
البوم عکس را برداری و ورق یزنی.
وقتی برای عشق
مابقی همه برای خودت
برای اینکه جاده را بگیری و بروی
بی خیال همه آنهائی که صمیمانه دوستت دارند.
در یک سالی که باران فراوان باریده بود خانی را آب با خودش برده بود و داشت غرق میشد. نوکری ار نوکران خان که آدم تنومندی بود او را از آب گرفت و نجات داد. بعد ها در مراسم های مختلف که حرف از سال های گذشته به میان می آمد نوکر تعریف میکرد که همان سال بارانی که من خان را از آب گرفتم و نجاتش دادم. یا می گفت فلانی همان سالی که من شما را از آب گرفتم.
خان گفت کاش تو مرا از آب نگرفته بودی و مرده بودم تا اینکه همه بداند آدمی مثل تو مرا نجات داده است.
تراژدی و داستان عاشقانه عبده محمد للری و دلباخته و شیفته خدابس، تداعی داستان لیلی و مجنون است. عبده محمد للری و خدابس را لیلی و مجنون بختیاری می دانند. عشاق و دلباختگان بختیاری با یادآوری داستان دلباختگی و سرانجام تلخ و غم انگیز عبده محمد و خدابس، به خواندن سرودهای عاشقانه آنها می پردازند و بیاد آنان اشک داغ عشق و هجران بر گونه هایشان می نشیند و آه سرد جدایی و ناکامی را سر می دهند.
اشعار سوزناک و عاشقانه که از دل سوخته عبده محمد للری و در غم هجران و فراق یار از دست رفته اش، از زبان سرایندگان گمنام و واله و شیدای بختیاری سرچشمه گرفته و به نظم ماندگار کشانده شده است، ورد زبان هر بختیاری عاشق و دلسوخته است. هیچ زن و مردی از تبار بختیاری نیست که با تراژدی عاشقانه این دو دلباخته سینه چاک نا آشنا باشد. عشق عبده محمد و خدابس الگو و نمادی از عشق و دلبستگی پاک و بی آلایشی شد که در بختیاری زبانزد خاص و عام گردید و تا به امروز و حتی فردا جاودانه در ادبیات بختیاری و در محاورات عاشقانه مردم بماند و یک ملودی خاص و ویژه بنام ملودی و آهنگ عبده محمد و خدابس را در موسیقی بختیاری به یادگار بگذارد.
سرایندگان با احساس و خوش ذوق و گمنام بختیاری به زیبایی هر چه تمام تر تراژدی عاشقانه این دو دلباخته را با بیانی شیوا و دلنشین اما سوزنده و غم انگیز به نظم کشیدند. خوانندگان بختیاری نیز با خواندن اشعار عاشقانه دو دلداده با ملودی خاص آن، بغض گره خورده دلسوختگان عاشق را ترکانده و اشک داغ را بر گونه های دلباختگان جاری می سازد. کمتر کسی از مردان و زنان بختیاری هست که با داستان عاشقانه این دو دلداده بختیاری ناآشنا باشد و با شنیدن اشعار عاشقانه و ملودی عبده محمد للری دل سوخته و خدابس نامراد، یارای مقاومت داشته باشد و از سرازیر شدن اشک و هق هق گریه خود جلوگیری کند!
عبده محمد از طایفه للری و ساکن منطقه للر بختیاری بود. آن جوانی دلیر و خوش قامت در سوارکاری و تیر اندازی مانند دیگر جوانان و مردان قوم خود مهارت خاص داشت. عبده محمد، خدابس را دوست داشت و همواره در کمرکش کوه و در گذرگاه های کوچ ایل قامت رعنای او را از دور نظاره می کرد و در سایه- روشن نور عشق می نشست و چشمان زیبای سیاه آهو وش او را در آینه چشمه های زلال نظاره می کرد. هرگاه چشم عبده محمد از دیدن خدابس محروم می گشت، پژواک آوای بلال خواندن معبودش را از سینه کوهساران می شنید و آرام می گرفت.
عبده محمد عاشق و دلباخته، صبر و طاقت خود را از دست داد و سرانجام مردان بزرگ و ریش سفید فامیل را به خواستگاری به ظرف خانه پدر خدابس گسیل داشت. مردم از عشق پاک خدابس و عبده محمد للری آگاه بودند و هر کدام به نحوی دوست داشتند و سعی می کردند تا این دو دلداده را به هم برسانند. عبده محمد آرام وقرار نداشت و برای برگشتن ریش سفیدان و بزرگان که برای «بله استونی[1]» به خانه پدر خدابس رفته بودند،لحظه شماری می کرد. او نتوانست در «مال» بماند و به کوه زد و در«رگ» قله رفیع مشرف بر مال پدر خدابس، چشم براه سفیران عشق نشست.
لاش بره برای پذیرایی بر دار ملار شد و دود آتش و کباب در هم آمیخته و تنگ را پر کرده بود. دود دل عبده محمد عاشق که در هجران خدابس در شعله های آتش پنهان می سوخت، گرچه به چشم نمی آمد اما کمتر نبود! «تشی بی دی» به دل عبده محمد از عشق یار افتاده بود که سوزان تر از هر آتش هویدا و آشکاری بود که انسان می توانست حس کند.
نشست خواستگاری به درازا کشید و صبر و تحمل عبده محمد تحلیل رفته و بی قراری او را کلافه کرده بود. پذیرایی از مهمانان و بحث و گقتگو پیرامون بله بستون، جلسه را طولانی نموده و گذشت زمان را برای عبده محمد دوصد چندان کرده بود. صبر خورشید هم به پایان رسید و در پس کوه امید رو به افول می رفت. سایه بر رگ قله کوهی که عبده محمد بر آن چمباتمه زده بود،نشست و گرگ و میش را تداعی کرد.
در هوای گرگ و میش پسین، عبده محمد کدخدایان بله بستون خود را دید که از مال پدر خدابس بیرون آمدند. اما آنها سوار بر اسب های خود نبودند و آنها را به یدک می کشیدند! آه از نهاد عبده محمد برخاست. او دانست که جواب منفی پدر خدابس، دل و دماغ سوار شدن از مردان به خواستگاری رفته را گرفته است که پیاده اسب های خود را به دنبال می کشند. او طبق رسم فرهنگ قوم خود می دانست که اگر سفیران جواب مثبت دریافت کرده بودند، با قیقاچ و سوار کاری و تیراندازی به مال بر می گشتند. از سوز دل خود پای تفنگ ده تیر موزر ته زرد را به سینه کوه بست و پژواکش قهر و ناخرسندی خود را به گوش پدر خدابس رساند. گلوله بود که شلیک می شد و به تن کوه می نشست و پژواکش در دره و تنگ دور می زدو می چرخید.
نگاه مردم مال پدر خدابس متوجه بلندای کوه و عبده محمد شد؛ سفیر فشنگ و صدای تفنگ عبده محمد کوهسار را پر کرده بود.
خدابس هم با شندیدن شلیک تفنگ یار، زانوی غم را در بغل گرفته و هق هق گریه را سر داده بود؛ سکوت وهم انگیزی مال آنها را فرا گرفته بود. مردان به خواستگاری رفته هم غرش صدای تفنگ عبده محمد را شنیدند و مغموم و نگران ایستادند و دامنه کوهسار را نظاره کردند.
آری، پدر خدابس به کدخدایان جواب رد داده بود. آنها پس از ورود به مال و رسیدن عبده محمد به او خبر رد تقاضا را اعلام کردند. پدر خدابس او را برای فرد دیگری در نظر گرفته بود که خدابس آن خواستگار را دوست نداشت چرا که دل در گرو عبده محمد داشت و در تب عشق او می سوخت و مخالفت خود را نیز ابراز کرده بود..
از آن پس پدر، خدابس را تحت نظر قرار داد تا آن دو دلباخته از دیدار هم محروم کند تا بلکه عشق عبده محمد را از دل دخترش دور سازد. پدر حتی خواندن خدابس را هم قدغن کرد تا آوای دلنشین و تسکین بخشش او، گوشنواز دل عبده محمد نگردد!
و ...
... صدای کرنا و دهل عروسی خدابس با خواستگاری که هیچ وقت دوستش نداشت دل کوه را به درد آورد و مردم مال را در یک وصلت اجباری در غم نشاند. هیچ دست دختری، دستمال های رنگین را در آن جشن زور و اجبار به رقص در نیاورد و هیچ چوبی از دست پسری از ایل تن دَرَک را نلرزاند! کرنا و دهل گوش را آزار می داد و فضا را آلوده می کرد. در آن عروسی هیچ کس با ساز نرقصید و هیچ کس تن به بازی نداد و هیچ رویی، به خوشی خود را نشان نداد. همه از عشق خدابس و عبده محمد آگاه بودند، همه دوست داشتند تا خدابس و عبده محمد به هم برسند و بی ساز در وصلت پاک و خدایی آنان برقصند اما افسوس که خشم مخالفت حس عشق را کشت و مهر و دلدادگی را به بند کشید!
هفت شب و هفت روز توشمال یکسره می نواخت، میشکال به ساز خود می دمید و دهل زن به دهل خود می کوبید اما دستی به رقص ساز را همراهی نکرد و پایی به ضرب دهل به زمین کوبیده نشد!
روز ششم عروسی، بهونی در کنار چشمه سار بر پا کردند تا عروس را حمام کنند؛ زنان و دختران مال خدابس را همراهی کردند. نگاه دور بین عبده محمد همواره خدابس را جستجو میکرد و می پایید. همیشه او را از مردم چشم خود نظاره می کرد، فقط شب بود که با سیاهی خود او را از دیدار یار محروم می کرد.
عبده محمد، خدابس را در میان حلقه دختران ایل دید که به سوی چشمه می رود. او خود را بر فراز تپه مشرف بر چشمه رساند و به آوازی حزن انگیز و حاوی پیامی رسا، خدابس را از قصد خود آگاه نمود. تنها راه چاره را در شعر همراه با آواز دید تا پیام خود را به او برساند پس به آوازی دلنشین از ته دل خواند:
تو به دیر و مو به دیر، میونمون تش سی رهدن به ره دیر کَوشاته وُرکَش
...
خدابس با شنیدن صدای عبده محمد بی قرار می شود و پیام را در می یابد که می بایست برای گریز از اجبار و تن دادن به وصلت و ازدواجی اجباری و گرفتار شدن دربند شوهر ناخواسته، آماده رفتن با دلداده و محبوب خود باشد، پس او نیز در جواب با آوایی سوزناک خواند:
تو زواله مو زیواله، میونمون رو یه کلکی راست بکن جا هر دومون بو
...
و عبده محمد خواند:
به خروس اول و دَر گشتنِ مَه تند و تند پاتِه وُردار بیو ور دَم ره
...
و خدابس هم خواند:
اَر به واره تیر به مال، تفنگ به کهسار ترک اسبت جا خومه به وخت دیدار
...
عبده محمد و خدابس با اجرای اپرای عاشقانه، بدون این که کسی از نیات آنها آگاه شود، میعادگاه خود را معین کرده بودند.شاید هم همراهان متوجه شدند اما به روی خود نیاوردند تا آن دو دلداده به هم برسند!
پاسی از نیمه شب نگذشته بود که عبده محمد سوار بر اسب نیله در دره پایین دست مال انتظار خدابس را می کشید. سیاهی قامت خدابس توجه اسب را به خود جلب کرد و شیهه کوتاهش سکوت فضای دلهره عشق و دلبستگی را بر هم زد. دست ها به هم گره خورد و پای خدابس بر روی پنجه پای عبده محمد بر روی رکاب لغزید و بر گرده اسب و پشت عبده محمد جای گرفت. نهیب و مهمیز عبده محمد اسب نیله را از جا کند و در سیاهی شب تیره فرو برد...
صبحگاهان هنگامی که خروس آخرین آوای خود را در پیشواز نور می خواند، مادر خدابس، طبق عادت خدابس را صدا کرد، جوابی نشنید. باز هم صدا کرد:
هی خدابس افتو اوید منجا آسمون وره دهدر! تا کی اخوی بخوسی؟ مادر پاسخی از خدابس نگرفت، از جا برخاست و به طرف رختخواب او رفت، ماشته را کناری زد تا خدابس را بیدار کند که بالش خوابیده در زیر ماشته، رختخواب خالی از خدابس را نشان داد. جیغی کشید و گفت: خدابس نیست! خدابس؟... خدابس؟...
خدابس بر ترک اسب نیله در حال تاخت، سر بر شانه و دست در کمر عبده محمد به خواب رفته بود. عبده محمد که خدابس را همراه خود می دید با شوق و ذوق هم چنان به پیش می تاخت. رفت و رفت تا به جایگاهی امن و در محلی که فامیل و دوستانی مطمئن داشت رسید و ماجرا را باز گو نمود و خدابس را در جمع زنان قرار داد و گفت :
خدابس را از ازدواج اجباری نجات دادم تا با این کار پدرش را مجبور به موافقت کنم . او نزد شما باشد تا همه بدانند که من خدابس را دوست دارم و عشق پاکم را به همگان ثابت نمایم. تا وقتی که خدابس را پدرش به عقد من در نیاورده باشد او عشق پاک من است هم چونزمانی که در خانه پدر بود و حال در نزد شماست.
...
پدر خدابس عبده محمد را تعقیب کرده و برای انتقام گیری از او به هر کاری دست زد. خانواده عبده محمد را با آزار و اذیت وادار کرد تا به جا و محل او اعتراف کنند اما آنها از نیت عبده محمد و جایی که او رفته بود خبری نداشتند. تلاش پدر برای یافتن دختر و گرفتن انتقام از عبده محمد سودی نداشت.
پس از آگاهی برخی دوستان و اقوام عبده محمد از محل اختفاء و تماس با وی، با میانجیگری امان نامه ای از پدر خدابس در بخشیدن عبده محمد و خدابس و به عقد در آوردن آن دو دلداده دریافت کرده و خوشحال به سوی عبده محمد رفتند. عبده محمد نیز از پیشنهاد طرفداران و دوستان خود استقبال کرده و همراه خدابس و آنان به طرف مال پدر خدابس روانه شد.
با رسیدن عبده محمد، پدر خدابس امان نامه و نعهدات خود را نادیده گرفت و زیر پا گذاشت و او را به قل و زنجیر گرفتار نمود. خدابس هم تحت نظر شدید قرار گرفت و سور و جشن اجباری باری دیگر بر پاشد. پدر خدابس و پدر داماد در انجام عروسی تعجیل کردند و قرار شد فردای همان روز خدابس به خانه سیاه خود روانه گردد. خدابس یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون؛ هم برای عشق پاک خود شیون می کرد و هم برای یار در بند پدر خشمگین! عبده محمد هم در زیر بار سنگین زنجیر ظلم عاشق کش ناله می کرد.
شب قبل از عروسی، خدابس چاره ای اندیشید. تنها راه خلاصی خود از زندان وحشت زندگی ناخواسته ای که پدر برایش رقم زده بود در سفر به دیار نیستی دید تا همدم نفس غیر آشنایی نشود. پس به بهانه ای از مال خارج شد و در سیاهی شب تن به امواج آب خروشان رود خانه سپرد و فریاد عاشقانه اش که عبده محمد را صدا می کرد با خروش امواج در هم آمیخت و به تندی در شیب تند جریان رود خاموش شد...
فردای آن روز در سپیددمان مردم مال تا از مرگ خدابس دلسوخته و عاشق با خبر شدند به سوی رودخانه شتافتند. دهل برای بالا آمدن تن سپید خدابس از دل رودخانه به صدا در آمد. زدند و زدند تا خدابس خود را به آفتاب نشان داد و در کنار رود بی رحم برای استحمام ابدی بر روی ماسه های سرد، آرام گرفت.
خبر شوم مرگ دلدار به عبده محمد رسید. عاشق دلسوخته شیون کنان در زیر غل و زنجیر خدابس فریاد می کرد و آنگاه چنین خواند:
چهارشنبه بیست و یـَکـُم خــُــم گُل بُردم- اَر دونستـُم اِمیره خـُـم جاس اِمردم
...
هیچ دلی از سوزش و حزن دل عبده محمد خبر نداشت، تنها نظاره گر اشک و آه عبده محمد للری بودند مگر کسانی که خود درد کشیده عشق بودند و دلسوختگی او را حس می کردند و چون او به آتش عشقی گرفتار و سوخته دل شده بوده و بس! چنان که این شعر وصف الحال آنهاست:
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود
یاد و عشق پاک خدابس و عبده محمد للری، آن عشاق مشهور بختیاری همواره در دل و فکر و زبان هر زن و مرد این قوم مالندگار و ساری و جاری است. یادشان برای عشاق شیدای بختیاری همواره ماندگار و جاوید باد.
1- قلعه بجی که بودیم شب ها بعضی از وقت ها پاسور بازی می کردیم. پاسور هم نداشتیم. همسایه ای داشتیم که پاسور داشت. یکی از بچه ها را می فرستادیم که پاسور را بگیرد و بیاورد. همسایه می گفت تو برو من خودم می آورم. بعد از چند دقیقه می آمد. چهار برادر بودند که یکی یکی پیدایشان میشد. همه هم از لحاظ سنی از ما بزرگتر بودند. وقتی می آمدند منزل ما دیگر مهمان هم بودند. بنابرین باید بازی بکنند. چهار تائی می نشستند و بازی می کردند ما هم چائی می آوردیم. میوه پذیرائی می کردیم.
بعضی وقت ها آدم اگر دقت کند می بیند که خیلی درگیر است اما سودی نمی برد. لذتی حاصل نمی شود. دقت کنید آیا شما زیادی درگیر کاری که برایتان سودی ندارد نیستید؟
2-یکی از اهالی نورآباد بخاطر زیاده خواهی یک راننده تاکسی شیراز او را حسابی گوشمالی می دهد و فرار میکند. میرود فلکه فرودگاه که با اتوبوس های نورآباد برگردد. راننده هم چند نفر را جمع می کند و می رود ترمینال که حال طرف را بگیرد. دور مینی بوس می چرخیده و فحش میداده است. نفری هم که کتک زده بود درون مینی بوس نشسته و خودش را قایم کرده بود. یکی از درون مینی بوس می پرسه که این چی میگه با کیه دارد فحش می دهد.
ضارب که خودش را پنهان کرده بود خودش را به بیراهه میزند و می گوید: نمی دانم با کیست اما از خداشه کسی بگوید خودتی!!!!
حالا شده است حکایت امریکا و ایران. امریکا که شدیدا" از ایران شاکی است فقط دنبال دعوا میگردد.
3- یک پیام کوتاه :
"همراهان عزیز با تشکر از همراهی همیشگی تان لطفا" روز جمعه ساعت 9 صبح در خیابان منتهی به حمام شهرداری اجتماع تا برای فاتحه خوانی با آقای ....... همراه باشید."
کاش این حضرات کاندیدا لیست تعداد فاتحه خوانی و دیگر مهمانی های خویش را اعلام می کردند تا بدانیم هر فاتحه خوانی متوسط چند رای دارد و یا هر مهمانی.
4- زنگ زدم نوراباد به منزل یکی از اقوام. اطلاع دادند که آقای مرادی نماینده محترم شب مهمان ایشان هستند. فردا شب هم آقای دکتر گودرزی تشریف می آورند. دو شب قبل هم آقای دکتر شفیعی تشریف برده بودند. راستی این فامیل عزیز ما به کی باید رای بدهد؟ یا شاید سخنرانی ها منزل به منزل شده است.
5- حالا پروژه اراک هم رو به اتمام است و من بیشتر شرمنده مردمی هستم که هر روز برای عزیزانشان به من زنگ می زنند تا برایشان کاری دست و پا کنم. از همه ممسنی های مقیم همه ایران میخواهم که کمک کنند تا این خیل باسوادان بیکار را مشغول نمائیم. لازم بذکر است که لیستی از اسامی و رزومه ها در دست بنده وجود دارد و هر کسی بخواهد میتوانم معرفی نمایم.
6- من دلم براي آن تخته سياهي تنگ شده است كه گوشه آن نوشته شده است :
51 روز مانده تا عيد.
-
اول :
رها: بابا برا من یه شلوار بیار
من : چه رنگی
رها : هر رنگی که دوس داری
من : من رنگشو بگم
رها: بله - میدونی چه رنگی خودت دوس داری؟
من : من چه رنگی دوس دارم؟
رها : قرمز
من : خوب قرمز می گیرم.
این طرز تفکرش آدم یام یاده وضعیت امروز و مردم و حکومت می اندازد.
دوم:
داریم آماده می شویم که اگه خداد کمک کند گام آخر را برداریم .مشکل بنزین را تا سه الی 4 ماه آینده بر طرف کنیم. علیرغم تحریم هائی که وجود دارد و مشکلاتی که هست آخرین واحد های پروژه اراک دارد کم کم راه می افتد. و این دواحد آخر که تا 3 الی 4 ماه دیگر راه اندازی می گردد حدود 8 میلیون لیتر دیگر به شبکه تولید بنزین کشور اضافه خواهد کرد. تا سه ما از تولید بنزین بالغ بر 12 میلیون بشکه بشود. لطفا" فعلا" دستانتان به هوا باشد و برای راه اندازی واحد های جدید بشدت دعا کنید.
سوم:
در رابطه با موضوع بالا حدود 20 روز را در دور افتاده ترین مناطق چین در یک پالایشگاه به سر می بردم. فکرشرا بکنید بروید قصابی ببنید تا خرگوش‘ آهو و چندین لاشه سک تکه تکه شده آویزان باشد. آن هم با چه وضعی سگ ها را میکشتند. خفه می کردند نه سر می بریدند. بقیه اش بماند که اصلا" جای گفتن ندارد.
چهارم:
صحبت های انتخاباتی گرم تر شده است. تقریبا" هر روز شایعه ای مبنی بر عدم تائید یکی از کاندیداهای ممسنی به گوش می رسد. و شایعاتی از این قبیل که قرار است فلانی را به مجلس بفرستند. دیروز می گفتند که حتی آقای مرادی نماینده فعلی نیز تائید نشده است. گویا ایشان که 4 سال قبل تائید شده بودند از همان روز درجه مقبولیتشان برای هیئت های اجرائی و شورای نگهبان رو به افول بوده است تا اینکه در آخر رد شده اند. آقای دکتر بناوی هم که جز طبابت و خدمت به مردم کاری نداشته اند هم مورد لطف هیئت های اجرائی قرار گرفته اند. (البته همه موارد در حد شایعه است) آقای رنجبر که از خانواده ای است بزرگ نیز به همچنین. خدا کند که هیچکدام درست نباشد تا مردم ممسنی بتوانند نماینده خود را حد اقل از بین انتخاب های بیشتری انتخاب کنند.
پنجم:
بعد از گل خداداد عزیزی به استرالیا یکی از هم وطنان به تلویزیون زنگ می زند و میگوید آقا این گل خداداد را آنقدر نشان بدهید تا آخر این دروازه بان توپ را بگیرد. حالا هم تمام تلویزیون چین شده بود مانور ایران در خلیج عزیز فارس و جنگ افروزی های آمریکا. همه هم ول کنند این برادران کمونیست اقتصادی چین که عطای کمونیست را به اقتصاد بخشیدند به نظر بدشان نمی آید تا آمریکا با ایران وارد جنگ شود. تقریبا" ذهن مردم چین آماده آماده بود. فکر کنم با نشان دادن گوشه ای از یک صد دلاری به آنها که تا حالا همه قطع نامه ها را فعالانه محکوم و امضا’ کرده اند این بار نیز هی محکوم کنند و دست آخر حکم جنگ را همانطور که امریکا می خواهد امضا’ کنند.
از عید تا روز تاسوعا نرفته بودم نورآباد. مگر برای شرکت در مراسم ختم یکی از خویشاوندان نزدیک. تا اینکه به یمن دولت تعطیلی ساز 4 شنبه هم تعطیل اعلام شد و من به همراه خانواده به قصد دیدار پدر و مادر و نورآباد جاده ها را در پیش گرفتیم با نوار نوحه خوانی مداحان جدید خوان.
رها از همان اول شروع کرد : چند شهر دیگر داریم؟ 7 تا. و یکی یکی از آمار شهرها کم کرد تا رسیدیم به بوی خوش یار و دیار. و احساس عجیب عاشورا و تاسوعا.
دیدار پدر و مادر. فامیل. رفتن به خانه دوستانی و اقوامی که در مدت گذشته عزیز ی را از دست داده بودند و ... آمادگشتن برای نذری روز عاشورا. برنج با خورشت قیمه و مرغ. قیمه محرم هم عجب مزه ای دارد. اینکه نذری ها هدایت بشوند و کاهای فرهنگی بشود که اسراف نباشد بماند برای متخصصانش. که ما فقط نیاز را می بینیم و می گوئیم.
در این ایام مراسم فاتحه خوانی هم رفتم. نشسته بودیم و فاتحه می خواندیم که یهو غلغله ای به پا شد. بالغ بر 100 نفر از مردم برای فاتحه خوانی آمدند. کسی که کنارم نشسته بود گفت یکی از کاندیدا ها آمده است. و بعد بلندگو از آقای دکتر شفیعی و هیئت همراه تشکر کرد.
یا SMS ای افتادم که نوشته بود کاندیدا ها در پایان گزارش بدهند که چه تعداد فاتحه خوانی رفته اند و چه تعداد رای آورده اند. جالب اینجاست که همه آنها هم در همه مراسم ها تشریف می آورند.
راستش را بخواهید دوست دارم از همه شما بخواهم به سوابق کاندیدا ها نظری بیندازید. مثلا" معدل در تمام مقاطع- سوم راهنمائی و دیپلم
معدل دانشگاه و سهمیه دانشگاه. چه سهمیه ای هستند.
شغل هائی را که تاکنون داشته اند. پست های مدیریتی که داشته اند. وضع مالی. دانشگاهی که درس می خوانده اند و رشته های تحصیلی. تعداد زبان هائی که بلدند. تعداد سال هائی که در مدرسه مردود شده اند. تعداد سال هائی که دانشگاه را تمام کرده اند. جبهه بوده اند یا نه؟
در حال حاضر کجا زندگی می کنند؟ آیا متاهل هستند یا نه؟ اگر هستند از نورآباد زن گرفته اند یا نه؟
تخصص ویژه آنها اگر دارند چیست؟
و غیر ....
باران فراوانی بارید. پائیز خوبی و اگر خدا به همین نحو ادامه بدهد آدم یاد زمان شاه خواهد افتاد. کشت همه زمین ها امسال امکان خواهد داشت اگر وضع بر همین منوال باشد. سیل هم آمد و در بهبهان چند نفری را کشت. بعضی وقت ها فکر میکنم که شاید خدا می گوید اینها که به فکر مردمانشان نیستند پس باران نمی فرستد تا چادر نشینان زنده باشند. کار خدا بی حکمت نیست.
باران که بارید زمین های اطراف رودخانه فهلیان (که به چم) مشهورند را آب برد. یعنی دقیقا" مانند 40 سال پیش. رودخانه کما کان زمین های کشاورزی را نابود می کند. تا تغییری در روند فرسایش زمین های کشاورزی بوجود نیاید.
باران که بارید خیابان های تهران و دیگر شهر ها هم پر ازآب شد تا یادمان باشد مدیرانی داریم و مسولانی و مدیرانمان بدانند تا آب نیست زندگی باید کرد و وقتی آب آمد یا باید در بهبهان آب ببردمان و یا در باجگاه از بی زمینی برویم شهر و سیگار فروش شویم.
آهای سیگار نخی و پاکتی ................
بعضی موارد خیلی به دل آدم می چسبد:
1- مساوی تیم ملی با بحرین در آخرین لحظات بازی در خاک آن کشور. اعراب قبل از اسرائیل ایرانیان را دشمن خود می دانند. در این راستا عربستان را نشان عربی می دانند. در بازی با ایران پرچا عربستان را به اهتزاز در می آوردند. هنگام سرود ایران سکوت نکردند. پرچم ایران را بعد از بازی به آتش کشیدند. یادمان هست بازی با عراق در کویت که عکس صدام را به استادیوم آورده بودند و چه توهین ها که به سرود و پرچم ایران نکردند. یک مصاحبه ای از شاه دیدم که می گفت " ما مواظب برادران عربمان باشیم, مواظب همه دشمانانمان بوده ایم"
2- برف پائیزی آمد. سال ها بود که برف را در زمستان و آن هم به مقدار اندک می دیدم. اما امسال در پائیز برف بارید و زمین سایت ما را کاملا" سفید کرد. برف نو سلام.
3- راه اندازی یکی دیگر از واحد های جدید پالایشگاه اراک. اینکه زحمات جمعی که من هم یکی از اینها هستم به ثمر نشسته خیلی زیباست. مگر من چند پنج سال زنده ام؟ پنچ سال از عمرم را در این سایت برای این پروژه خرج کرده ام.
4- شکستن رکورد رضا زاده توسط یک ایرانی. خیلی به من حال داد.
5- بعد از مدتی ننوشتن دوباره نوشتن هم حال خودش را دارد
چند روز پیش داشتم با یکی از دوستان اهالی باجگاه (قلعه بجی ) صحبت میکردم و توضیح می داد که کوچه های این روستا را آسفالت نکرده اند. گفتم چرا؟ توضیح داد چون به کاندیدای رقیب دکتر احمدی نژاد رای داده اند!!!! تعجب کردم. توضیح داد که آقای فرماندار و نماینده مجلس اجازه نمی دهند که کوچه ها را آسفالت کنند. با خودم گفتم کاش آین خبر به گوش خود دکتر احمدی نژاد برسد. مطمئن هستم بلافاصله دستور آسفالت و برخورد با مسولین مربوطه را می دهد. البته اگر اصل خبر درست باشد.
شنبه نوایی دوست همه بود. دوست من هم بود. سازمیزد بی نظیر. ویلون می نواخت بی مانند. حلا شنبه در میان ما نیست. خدادش بیامرزد.
درگذشت استاد شنبه نوایی بزرگ مرد موسیقی سنتی ممسنی را به همشهریان عزیز و همچنین دوستداران موسیقی سنتی تسلیت عرض می نماییم . . .

زیبایی و گیرایی و سبک خاص هنر نوازندگی استاد شنبه نوایی بر هیچ یک از ما مردم ممسنی و حتی مردم شهر ها و استان های اطراف پوشیده نیست و می توان به جرات گفت نوازندگی بسیار زیبای ایشان بوده که تاکنون موسیقی زیبا و سنتی سازو نقاره رو در بین مردم منطقه شاداب و سرزنده نگه داشته است *خصوصاً ساز سحر ایشان که هرگز از یادها نخواهد رفت* . . .
روحش شاد و یادش گرامی . . .
پیر مرد خوش ذوقی بود. کم حرف و دقیق. سخت گیری های بعضی از آدم های اطرافش دلش را آزرده بود. بعضی ها خودشان را مالک همه چیز حتی انقلاب ؛ ایران ؛ رهبری و ... میدانستند. برخوردشان تند و گزنده بود. تابستان پشه بند را روی پشت بام زده بود و به پشت روی تشک خوابیده بود. در میان دره های سرحد زار (ییلاق) صدای آب رود خانه؛ نسیمی که از طرف باغ های گردو می آمد؛ آسمانی که تا ته آن پیدا بود؛ و ستاره ها که تک تک با او حرف میزدند لذت خاصی داشت و واقعا" داشت لذت میبرد. خدا را در پس تمام این زیبائی و لذت میدید. با خوش خندید و گفت: خدا جان فردا صبح شاید کمیته سراغ تو هم بیاید که اینهمه بساط لذت آدم ها را فراهم کرده ای. خندید. فردا صبح نامه ای نوشت:
ریاست محترم .................
با سلام
احتراما" به عرض آن مقام محترم میرسانم که اینجانب شب ها که در درون پشه بند خویش بر پشت بام منزل و درون دره های تنگ ...... زیر نور ستارگان و آسمان پاک میخوابم؛ نسیم که میوزد لذتی میبرم که مپرس. لذا خواهشمند است دستور فرمائید تا با توجه به باریکی دره سقف آن را آجر کنند تا خدای ناکرده این لذت ما را به بیراهه نبرد.
در ضمن بنده بعنوان یکی از اهلی پیشنهاد میکنم از کمک های مردمی نیز استفاده گردد.
با تشکر.
آقا اجازه سلام
ملالی نبود جز دوری از شما تا همین دیروز. همه ما خوب بودیم؛ من فکر میکردم خوبیم. نشسته بودم نیمکت اول ردیف پسر ها کنار حمید که حالا دکتری شده است. پشت سر ما نیمکت دوم کرم؛ منصور و فتاح نشسته بودند. یادتان هست. شما سال اول معلمی خود را تجربه میکردید و ما اولین کلاس درس را. دست های کوچک و تپل فتاح علمداری را یاد دارید. معمولا" دست هایش را درون یکدیگر میچرخاند. صورت گردی داشت. خط خوبی داشت. فرز بود. ترکه های اناری میچید و می آورد.
یادتان هست تایر تراکتور را گذاشتم کنار دیوار بالاخانه مشهدی محمد رضا؛ من رفتم روی تایر؛ فتاح روی دوش من تا بتوانیم جوجه گنجشک ها را از لانه بیرون بیاوریم؟ لاستبک حرکت کرد؛ افتادیم روی هم و دست من شکست. تا صبح خندیدیم. فردا صبح در مدرسه دعوایمان کردی و فتاح را گذاشتی پشت درو مرا فرستادی پیش خان محمد تا دست شکسته ام را جا بیندازد.
آقا اجازه؛ بعد از آن روز سرنوشت برای هر کدام از ما طور دیگری نوشت. ما از نیمکت هایمان جدا شدیم رفتیم دانشگاه؛ جبهه؛ مغازه پدری؛ زمین های کشاورزی و ....سرنوشت ما را جداگانه نوشته بودند و به راهی رفتیم که جدااز دیگری بود.
بچگی ما آغشته شده بود به انقلاب؛ شاه که میتوانست از این کوه به کوه دیگری بپرد فرارکرد؛ بچگی ما آلوده شد به جنگ. دوستانی که هزار درصد رفتند و مثل فتاح 65 درصد برگشتند. کسانی که در جبهه جنگیدند و جبهه ندیده هائی که درصد میدادند.
تا اینکه اطلاع حاصل کردم تهران بیمارستان خوابیده است. بعد از ظهرها میرفتم عیادتش. روز اولی که رفتم وقتی دیدمش تمام بدنم بیمار شد. احساس عجیبی بود. دشتهای چم لمبان؛ کوه های آب بید؛ کوه چاتی؛ قلعه سفید همه و همه صدایت کنند و به یادت داشته باشند اما اینجا آویزان دستگاه دیالیز شده باشی. گفتیم و خندیدیم. میگفت فردین امروز این دستگاه هم زودتر کارش را انجام داد.
دیروز خبر رسید که دستگاه هم کم آورده است. فتاح درگذشت.
آقا اجازه من اعتراف میکنم که دانش آموز خوبی نبوده ام. بر خلاف تمام درس هائی که به ما دادی و خیلی دوستش داشتم فتاح را فراموش کرده بودم. مرا ببخشید. مرگ فتاح مرگ اولین همکلاسی من و اولین دانش آموز شما بود. من به شما تسلیت میگویم.
سلام
این حکایت امروز من است. ساعت 5 صبح با صدای Wake UP Call System هتل بیدار شدم. دیشب علیرغم اینکه زود خوابیدم (ساعت 2 صبح) امروز را با دلخوری بیدار شدم. هنوز چشمانم خوب اطراف را تشخیص نمیدادند که صدای زنگ تلفن مرا مثل فنر از جا کند.
تاکسی ایستاده در ورودی هتل و باید بروم. از هتل تا فرودگاه در خلوتی صبح حدود 40 دقیقه وقت میبرد که حدودا" 70 یوان هو باید بپردازم. میشود حدود 14000 تومان ایرانی.
وارد فرودگاه میشوم. یکی از بزرگترین فرودگاه های دنیا است. ترمینال 2 برای پرواز های داخلی است. من با خط هوائی China Southern مسافرت میکنم. پرواز ساعت 7:25 دقیقه به مقصد لانجو میباشد.
در فرودگاه پکن خودم را به دستگاه Account گیری اینترنت رساندم و یک اکانت مجانی گرفتم. تا ایمیل هایم را چک کنم.
پرواز ظاهرا" تاخیر دارد. و یابد بنشینم. مقدار تاخیر هم معلوم نیست. پسر بچه ای فرودگاه را روی سر گذاشته است. گریه میکند که فرودگاه وارد دهنش میشود. پدر و مادر هم Relax. میخواهم یک تشری بزنم اما کوتاه می ایم. پروازت دیر بشود؛ این بچه هم که قوز بالا قوز شده است.
حیران مانده ام. دوباره کامپیوتر را بر میدارم. اما خبری از Wi FI نیست. در این Gate گویا اینترنت بی سیم خوب کار نمی کند.
خوب مشخص شده است که پرواز کنسل شده است. چینی ها سروصدا راه انداخته اند. من اما دنبال راهی میگردم. حس ایرانی من ناخود آکاه میرود دنبال یه آشنا ؛ پارتی و غیره میگردد. اما اینجا ایران نیست. میروم بعنوان اولین نفر در لیست انتظار اسم مینویسم. خانم (خواهر) هواپیمائی به من گفت که خیلی با هوشم. من هم که کشته و مرده اینم که تعربفم بکنند و هندوانه .....
آه یادم آمد. گرسنه ام. KFC زنده باد. رفتم طبقه بالا. در راه که میرفتم مسافران دیگر را دیدم که به هتل منتقل میکردند. رفتم KFC دو تا بال مرغ؛ دو عدد کیک کوچک و کاپاچینو. را نوش جان کردم. دوباره برگستم کانتر پرواز. حالا ساعت 10:15 دقیقه است. من هم کمی خواب آلود اما سیر دنبال بلیط هستم.
امیدی نیست. درراستای شعر خوانیم به زبان لری؛ برای خودم می خوانم. که : پل پلی چهارده پلی پل پیچناده نومزاد ت دوش گشتنه زر ره نهاده (ای دختری که موهایت را پل کرده ای (بافته ای) نامزدت را دیشب گشته اند و جناره اش را در کنار جاده رها کرده اند)
باید نشست. با اینهمه مشغولی و کار زیاد باید اینجا در فرودگاه نشست تا خبرت کنند. انتظار واقعا" سخت است. جالب است که بلیط برگشت هم ندارم. مسافرت باید پر باشد از خاطرات. به قول پدرام که امسال پزشکی قبول میشود : تو جاده گچساران خاطره دارم.
صدایمان میزنند و به صفمان میکنند. به هر نفر بخاطر تاخیر هواپیما 200 یوان معادل 40000 تومان پرداخت میکنند. حالا غرغر هاکمتر میشود. و بعد از نیم ساعت سوار هواپیما میشویم .
حسب نوع کار من که پروژه میباشد جوانانی از شهرستان ممسنی و مخصوصا" آنهائی که مرا میشناسند برای کار به بنده مراجعه میکنند. من هم تا جائیکه بتوانم و آبرویم خردیار داشته باشد با خواهش و تمنا آنها را بکاری مشغول میکنم. حساسیت هائی هم در محل کارم بوجود آمده است که با توجه به توانائی و نوع برخورد جوانان ممسنی در محل کار کم کم تعدیل شده است. حالا هرکدام با تجربه خوبی که پیدا کرده اند مهندسی شده اند و آبروئی پیدا کرده اند. وجود انها باعث سربلندی من شده است.
اما تعداد متقاضیان کار بیسار زیادند و توانائی من محدود. انتخابات مجلس نزدیک است و نمایندگان استان مرکزی هم دنبال رای و بشدت از استخدام غیره بومی جلوگیری میکنند. جدیدا" طی جلسه ای شکایت کرده اند که فلانی 70 نفر از ممسنی را استخدام کرده است. پیش خدم گفتم باز خدا رو شکر که اطلاعاتشون کامل نیست.
لازم است همشهریانی که مسو’لیتی دارند دست جوانان را بگیرند. جوانان ممسنی باعث سربلندی آنها خواهند شد.
از قشری که من هیچ کاری برای آنها نتوانستم انجام بدهم دختران با هوش و با استعداد ممسنی هستند که با توجه به محل کار من که پروژه است عملا" امکان پذیر نمی باشد. من خودم چون دو تا دختر دارم و هر دو تاشون نمی خواهند مهندس بشوند نگران همه دختران ممسنی هستم.
نظرات ()