شهرستان ممسنی

نكات
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

1- قلعه بجی که بودیم شب ها بعضی از وقت ها پاسور بازی می کردیم. پاسور هم نداشتیم. همسایه ای داشتیم که پاسور داشت. یکی از بچه ها را می فرستادیم که پاسور را بگیرد و بیاورد. همسایه می گفت تو برو من خودم می آورم. بعد از چند دقیقه می آمد. چهار برادر بودند که یکی یکی پیدایشان میشد. همه هم از لحاظ سنی از ما بزرگتر بودند. وقتی می آمدند منزل ما دیگر مهمان هم بودند. بنابرین باید بازی بکنند. چهار تائی می نشستند و بازی می کردند ما هم چائی می آوردیم. میوه پذیرائی می کردیم.

بعضی وقت ها آدم اگر دقت کند می بیند که خیلی درگیر است اما سودی نمی برد. لذتی حاصل نمی شود. دقت کنید آیا شما زیادی  درگیر کاری که برایتان سودی ندارد نیستید؟

 

2-یکی از اهالی نورآباد بخاطر زیاده خواهی یک راننده تاکسی شیراز او را حسابی گوشمالی می دهد و فرار میکند. میرود فلکه فرودگاه که با اتوبوس های نورآباد برگردد. راننده هم چند نفر را جمع می کند و می رود ترمینال که حال طرف را بگیرد. دور مینی بوس می چرخیده و فحش میداده است. نفری هم که کتک زده بود درون مینی بوس نشسته و خودش را قایم کرده بود. یکی از درون مینی بوس می پرسه که این چی میگه با کیه دارد فحش می دهد.

ضارب که خودش را پنهان کرده بود خودش را به بیراهه میزند و می گوید: نمی دانم با کیست اما از خداشه کسی بگوید خودتی!!!!

حالا شده است حکایت امریکا و ایران. امریکا که شدیدا" از ایران شاکی است فقط دنبال دعوا میگردد.

3- یک پیام کوتاه :

"همراهان عزیز با تشکر از همراهی همیشگی تان لطفا" روز جمعه ساعت 9 صبح در خیابان منتهی به حمام شهرداری اجتماع تا برای فاتحه خوانی با آقای ....... همراه باشید."

کاش این حضرات کاندیدا لیست تعداد فاتحه خوانی و دیگر مهمانی های خویش را اعلام می کردند تا بدانیم هر فاتحه خوانی متوسط چند رای دارد و یا هر مهمانی.

4- زنگ زدم نوراباد به منزل یکی از اقوام. اطلاع دادند که آقای مرادی نماینده محترم شب مهمان ایشان هستند. فردا شب هم آقای دکتر گودرزی تشریف می آورند. دو شب قبل هم آقای دکتر شفیعی تشریف برده بودند. راستی این فامیل عزیز ما به کی باید رای بدهد؟ یا شاید سخنرانی ها منزل به منزل شده است.

5- حالا پروژه اراک هم رو به اتمام است و من بیشتر شرمنده مردمی هستم که هر روز برای عزیزانشان به من زنگ می زنند تا برایشان کاری دست و پا کنم. از همه ممسنی های مقیم همه ایران میخواهم که کمک کنند تا این خیل باسوادان بیکار را مشغول نمائیم. لازم بذکر است که لیستی از اسامی و رزومه ها در دست بنده وجود دارد و هر کسی بخواهد میتوانم معرفی نمایم.

6-  من دلم براي آن تخته سياهي تنگ شده است كه گوشه آن نوشته شده است :

51  روز مانده تا عيد.

 

 

 

 

-


 
 
از هر دری سخنی
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

اول :

رها: بابا برا من یه شلوار بیار

من : چه رنگی

رها : هر رنگی که دوس داری

من : من رنگشو بگم

رها: بله - میدونی چه رنگی خودت دوس داری؟

من : من چه رنگی دوس دارم؟

رها : قرمز

من : خوب قرمز می گیرم.

این طرز تفکرش آدم یام یاده وضعیت امروز و مردم و حکومت می اندازد.

 

دوم:

داریم آماده می شویم که اگه خداد کمک کند گام آخر را برداریم .مشکل بنزین را تا سه الی 4 ماه آینده بر طرف کنیم. علیرغم تحریم هائی که وجود دارد و مشکلاتی که هست آخرین واحد های پروژه اراک دارد کم کم راه می افتد. و این دواحد آخر که تا 3 الی 4 ماه دیگر راه اندازی می گردد حدود 8 میلیون لیتر دیگر به شبکه تولید بنزین کشور اضافه خواهد کرد. تا سه ما از تولید بنزین بالغ بر 12 میلیون بشکه بشود. لطفا" فعلا" دستانتان به هوا باشد و برای راه اندازی واحد های جدید بشدت دعا کنید.

 

سوم:

در رابطه با موضوع بالا حدود 20 روز را در دور افتاده ترین مناطق چین در یک پالایشگاه به سر می بردم. فکرشرا بکنید بروید قصابی ببنید تا خرگوش‘ آهو و چندین لاشه سک تکه تکه شده آویزان باشد. آن هم با چه وضعی سگ ها را میکشتند. خفه می کردند نه سر می بریدند. بقیه اش بماند که اصلا" جای گفتن ندارد.

 

چهارم:

صحبت های انتخاباتی گرم تر شده است. تقریبا" هر روز شایعه ای مبنی بر عدم تائید یکی از کاندیداهای ممسنی به گوش می رسد. و شایعاتی از این قبیل که قرار است فلانی را به مجلس بفرستند. دیروز می گفتند که حتی آقای مرادی نماینده فعلی نیز تائید نشده است. گویا ایشان که 4 سال قبل تائید شده بودند از همان روز درجه مقبولیتشان برای هیئت های اجرائی و شورای نگهبان رو به افول بوده است تا اینکه در آخر رد شده اند. آقای دکتر بناوی هم که جز طبابت و خدمت به مردم کاری نداشته اند هم مورد لطف هیئت های اجرائی قرار گرفته اند. (البته همه موارد در حد شایعه است) آقای رنجبر که از خانواده ای است بزرگ نیز به  همچنین. خدا کند که هیچکدام درست نباشد تا مردم ممسنی بتوانند نماینده خود را حد اقل از بین انتخاب های بیشتری انتخاب کنند.

 

پنجم:

بعد از گل خداداد عزیزی به استرالیا یکی از هم وطنان به تلویزیون زنگ می زند و میگوید آقا این گل خداداد را آنقدر نشان بدهید تا آخر این دروازه بان توپ را بگیرد. حالا هم تمام  تلویزیون چین شده بود  مانور ایران در خلیج عزیز فارس و جنگ افروزی های آمریکا. همه هم ول کنند این برادران کمونیست اقتصادی چین که عطای کمونیست را به اقتصاد بخشیدند به نظر بدشان نمی آید تا آمریکا با ایران وارد جنگ شود. تقریبا" ذهن مردم چین آماده آماده بود. فکر کنم با نشان دادن گوشه ای از یک صد دلاری به آنها که تا حالا همه قطع نامه ها را فعالانه محکوم و امضا’ کرده اند این بار نیز هی محکوم کنند و دست آخر حکم جنگ را همانطور که امریکا می خواهد امضا’ کنند. 


 
 
عاشور نذری نورآباد و کاندیدا های مجلس آینده
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
 

از عید تا روز تاسوعا نرفته بودم نورآباد. مگر برای شرکت در مراسم ختم یکی از خویشاوندان نزدیک. تا اینکه به یمن دولت تعطیلی ساز 4 شنبه هم تعطیل اعلام شد و من به همراه خانواده به قصد دیدار پدر و مادر و نورآباد جاده ها را در پیش گرفتیم با نوار نوحه خوانی مداحان جدید خوان.

رها از همان اول شروع کرد : چند شهر دیگر داریم؟ 7 تا. و یکی یکی از آمار شهرها کم کرد تا رسیدیم به بوی خوش یار و دیار. و احساس عجیب عاشورا و تاسوعا.

دیدار پدر و مادر. فامیل. رفتن به خانه دوستانی و اقوامی که در مدت گذشته عزیز ی را از دست داده بودند و ... آمادگشتن برای نذری روز عاشورا. برنج با خورشت قیمه و مرغ. قیمه محرم هم عجب مزه ای دارد. اینکه نذری ها هدایت بشوند و کاهای فرهنگی بشود که اسراف نباشد بماند برای متخصصانش. که ما فقط نیاز را می بینیم و می گوئیم. 

در این ایام مراسم فاتحه خوانی هم رفتم. نشسته بودیم و فاتحه می خواندیم که یهو غلغله ای به پا شد. بالغ بر 100 نفر از مردم برای فاتحه خوانی آمدند. کسی که کنارم نشسته بود گفت یکی از کاندیدا ها آمده است. و بعد بلندگو از آقای دکتر شفیعی و هیئت همراه تشکر کرد.

یا  SMS ای افتادم که نوشته بود کاندیدا ها در پایان گزارش بدهند که چه تعداد فاتحه خوانی رفته اند و چه تعداد رای آورده اند. جالب اینجاست که همه آنها هم در همه مراسم ها تشریف می آورند.

راستش را بخواهید دوست دارم از همه شما بخواهم به سوابق کاندیدا ها نظری بیندازید. مثلا" معدل در تمام مقاطع- سوم راهنمائی و دیپلم

معدل دانشگاه و سهمیه دانشگاه. چه سهمیه ای هستند.

شغل هائی را که تاکنون داشته اند. پست های مدیریتی که داشته اند. وضع مالی. دانشگاهی که درس می خوانده اند و رشته های تحصیلی. تعداد زبان هائی که بلدند. تعداد سال هائی که در مدرسه مردود شده اند. تعداد سال هائی که دانشگاه را تمام کرده اند. جبهه بوده اند یا نه؟

در حال حاضر کجا زندگی می کنند؟ آیا متاهل هستند یا نه؟ اگر هستند از نورآباد زن گرفته اند یا نه؟

تخصص ویژه آنها اگر دارند چیست؟

و غیر ....

 


 
 
باز باران با سیل
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

باران فراوانی بارید. پائیز خوبی و اگر خدا به همین نحو ادامه بدهد آدم یاد زمان شاه خواهد افتاد. کشت همه زمین ها امسال امکان خواهد داشت اگر وضع بر همین منوال باشد. سیل هم آمد و در بهبهان چند نفری را کشت. بعضی وقت ها فکر میکنم که شاید خدا می گوید اینها که به فکر مردمانشان نیستند پس باران نمی فرستد تا چادر نشینان زنده باشند. کار خدا بی حکمت نیست.

باران که بارید زمین های اطراف رودخانه فهلیان (که به چم) مشهورند را آب برد. یعنی دقیقا" مانند 40 سال پیش. رودخانه کما کان زمین های کشاورزی را نابود می کند. تا تغییری در روند فرسایش زمین های کشاورزی بوجود نیاید.

باران که بارید خیابان های تهران و دیگر شهر ها هم پر ازآب شد تا یادمان باشد مدیرانی داریم و مسولانی و مدیرانمان بدانند تا آب نیست زندگی باید کرد و وقتی آب آمد یا باید  در بهبهان آب ببردمان و یا در باجگاه از بی زمینی برویم شهر و سیگار فروش شویم. 

آهای سیگار نخی و پاکتی ................

 


 
 
بعضی موارد
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
 

بعضی موارد خیلی به دل آدم می چسبد:

1- مساوی تیم ملی با بحرین در آخرین لحظات بازی در خاک آن کشور. اعراب قبل از اسرائیل ایرانیان را دشمن خود می دانند. در این راستا عربستان را نشان عربی می دانند. در بازی با ایران پرچا عربستان را به اهتزاز در می آوردند. هنگام سرود ایران سکوت نکردند. پرچم ایران را بعد از بازی به آتش کشیدند. یادمان هست بازی با عراق در کویت که عکس صدام را به استادیوم آورده بودند و چه توهین ها که به سرود و پرچم ایران نکردند. یک مصاحبه ای از شاه دیدم که می گفت " ما مواظب برادران عربمان باشیم, مواظب همه دشمانانمان بوده ایم"

2- برف پائیزی آمد. سال ها بود که برف را در زمستان و آن هم به مقدار اندک می دیدم. اما امسال در پائیز برف بارید و زمین سایت ما را کاملا" سفید کرد. برف نو سلام.

3- راه اندازی یکی دیگر از واحد های جدید پالایشگاه اراک. اینکه زحمات جمعی که من هم یکی از اینها هستم به ثمر نشسته خیلی زیباست. مگر من چند پنج سال زنده ام؟ پنچ سال از عمرم را در این سایت برای این پروژه خرج کرده ام.

4- شکستن رکورد رضا زاده توسط یک ایرانی. خیلی به من حال داد. 

5- بعد از مدتی ننوشتن دوباره نوشتن هم حال خودش را دارد   

 


 
 
کوچه های باجگاه (قلعه بجی)
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥
 

چند روز پیش داشتم با یکی از دوستان اهالی باجگاه (قلعه بجی ) صحبت میکردم و توضیح می داد که کوچه های این روستا را آسفالت نکرده اند. گفتم چرا؟ توضیح داد چون به کاندیدای رقیب دکتر احمدی نژاد رای داده اند!!!! تعجب کردم. توضیح داد که آقای فرماندار و نماینده مجلس اجازه نمی دهند که کوچه ها را آسفالت کنند. با خودم گفتم کاش آین خبر به گوش خود دکتر احمدی نژاد برسد. مطمئن هستم بلافاصله دستور آسفالت و برخورد با مسولین مربوطه را می دهد. البته اگر اصل خبر درست باشد.


 
 
شنبه نوایی
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٧
 

شنبه نوایی دوست همه بود. دوست من هم بود. سازمیزد بی نظیر. ویلون می نواخت بی مانند. حلا شنبه در میان ما نیست. خدادش بیامرزد.

درگذشت استاد شنبه نوایی بزرگ مرد موسیقی سنتی ممسنی را به همشهریان عزیز و همچنین دوستداران موسیقی سنتی تسلیت عرض می نماییم . . .


    

زیبایی و گیرایی و سبک خاص هنر نوازندگی استاد شنبه نوایی بر هیچ یک از ما مردم ممسنی و حتی مردم شهر ها و استان های اطراف پوشیده نیست و می توان به جرات گفت نوازندگی بسیار زیبای ایشان بوده که تاکنون موسیقی زیبا و سنتی سازو نقاره رو در بین مردم منطقه شاداب و سرزنده نگه داشته است *خصوصاً ساز سحر ایشان که هرگز از یادها نخواهد رفت* . . .
روحش شاد و یادش گرامی . . .


 
 
سقف زدن دره
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
 

پیر مرد خوش ذوقی بود. کم حرف و دقیق. سخت گیری های بعضی از آدم های اطرافش دلش را آزرده بود. بعضی ها خودشان را مالک همه چیز حتی انقلاب ؛ ایران ؛ رهبری و ... میدانستند. برخوردشان تند و گزنده بود. تابستان پشه بند را روی پشت بام زده بود و به پشت روی تشک خوابیده بود. در میان دره های سرحد زار (ییلاق) صدای آب رود خانه؛ نسیمی که از طرف باغ های گردو می آمد؛ آسمانی که تا ته آن پیدا بود؛ و ستاره ها که تک تک با او حرف میزدند لذت خاصی داشت و واقعا" داشت لذت میبرد. خدا را در پس تمام این زیبائی و لذت میدید. با خوش خندید و گفت: خدا جان فردا صبح شاید کمیته سراغ تو هم بیاید که اینهمه بساط لذت آدم ها را فراهم کرده ای. خندید. فردا صبح نامه ای نوشت:

 

ریاست محترم .................

 

با سلام

 

احتراما" به عرض آن مقام محترم میرسانم که اینجانب شب ها که در درون پشه بند خویش بر پشت بام منزل و درون دره های تنگ ...... زیر نور ستارگان و آسمان پاک میخوابم؛ نسیم که میوزد لذتی میبرم که مپرس. لذا خواهشمند است دستور فرمائید تا با توجه به باریکی دره سقف آن را آجر کنند تا خدای ناکرده این لذت ما را به بیراهه نبرد.

در ضمن بنده بعنوان یکی از اهلی پیشنهاد میکنم از کمک های مردمی نیز استفاده گردد.

 

با تشکر.


 
 
هم کلاسی
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 

آقا اجازه سلام

 ملالی نبود جز دوری از شما  تا همین دیروز. همه ما خوب بودیم؛ من فکر میکردم خوبیم. نشسته بودم نیمکت اول ردیف پسر ها کنار حمید که حالا دکتری شده است. پشت سر ما نیمکت دوم کرم؛ منصور و فتاح نشسته بودند. یادتان هست. شما سال اول معلمی خود را تجربه میکردید و ما اولین کلاس درس را. دست های کوچک و تپل فتاح علمداری را یاد دارید. معمولا" دست هایش را درون یکدیگر میچرخاند. صورت گردی داشت. خط خوبی داشت. فرز بود. ترکه های اناری میچید و می آورد.

یادتان هست تایر تراکتور را گذاشتم کنار دیوار بالاخانه مشهدی محمد رضا؛ من رفتم روی تایر؛ فتاح روی دوش من تا بتوانیم جوجه گنجشک ها را از لانه بیرون بیاوریم؟ لاستبک حرکت کرد؛ افتادیم روی هم و دست من شکست. تا صبح خندیدیم. فردا صبح در مدرسه دعوایمان کردی و فتاح را گذاشتی پشت درو مرا فرستادی پیش خان محمد تا دست شکسته ام را جا بیندازد.

آقا اجازه؛ بعد از آن روز سرنوشت برای هر کدام از ما طور دیگری نوشت. ما از نیمکت هایمان جدا شدیم رفتیم دانشگاه؛ جبهه؛ مغازه پدری؛ زمین های کشاورزی و ....سرنوشت ما را جداگانه نوشته بودند و به راهی رفتیم که جدااز دیگری بود.

بچگی ما آغشته شده بود به انقلاب؛ شاه که میتوانست از این کوه به کوه دیگری بپرد فرارکرد؛ بچگی ما آلوده شد به جنگ. دوستانی که هزار درصد رفتند و مثل فتاح 65 درصد برگشتند. کسانی که در جبهه جنگیدند و جبهه ندیده هائی که درصد میدادند.

تا اینکه اطلاع حاصل کردم تهران بیمارستان خوابیده است. بعد از ظهرها میرفتم عیادتش. روز اولی که رفتم وقتی دیدمش تمام بدنم بیمار شد. احساس عجیبی بود. دشتهای چم لمبان؛ کوه های آب بید؛ کوه چاتی؛ قلعه سفید همه و همه صدایت کنند و به یادت داشته باشند اما اینجا آویزان دستگاه دیالیز شده باشی. گفتیم و خندیدیم. میگفت فردین امروز این دستگاه هم زودتر کارش را انجام داد.

دیروز خبر رسید که دستگاه هم کم آورده است. فتاح درگذشت.

آقا اجازه من اعتراف میکنم که دانش آموز خوبی نبوده ام. بر خلاف تمام درس هائی که به ما دادی و خیلی دوستش داشتم فتاح را فراموش کرده بودم. مرا ببخشید. مرگ فتاح مرگ اولین همکلاسی من و اولین دانش آموز شما بود. من به شما تسلیت میگویم.


 
 
یک روزی در چین
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
 

سلام

این حکایت امروز من است. ساعت 5 صبح با صدای Wake UP Call System   هتل بیدار شدم. دیشب علیرغم اینکه زود خوابیدم (ساعت 2 صبح) امروز را با دلخوری بیدار شدم. هنوز چشمانم خوب اطراف را تشخیص نمیدادند که صدای زنگ تلفن مرا مثل فنر از جا کند.

تاکسی ایستاده در ورودی هتل و باید بروم. از هتل تا فرودگاه در خلوتی صبح حدود 40 دقیقه وقت میبرد که حدودا" 70 یوان هو باید بپردازم. میشود حدود 14000 تومان ایرانی.

وارد فرودگاه میشوم. یکی از بزرگترین فرودگاه های دنیا است. ترمینال 2 برای پرواز های داخلی است. من با خط هوائی China Southern مسافرت میکنم. پرواز ساعت 7:25 دقیقه به مقصد لانجو میباشد.  

در فرودگاه پکن خودم را به دستگاه Account  گیری اینترنت رساندم و یک اکانت مجانی گرفتم. تا ایمیل هایم را چک کنم.  

پرواز ظاهرا" تاخیر دارد. و یابد بنشینم. مقدار تاخیر هم معلوم نیست. پسر بچه ای فرودگاه را روی سر گذاشته است. گریه میکند که فرودگاه وارد دهنش میشود. پدر و مادر هم Relax. میخواهم یک تشری بزنم اما کوتاه می ایم. پروازت دیر بشود؛ این بچه هم که قوز بالا قوز شده است.

حیران مانده ام. دوباره کامپیوتر را بر میدارم. اما خبری از Wi FI  نیست. در این Gate گویا اینترنت بی سیم خوب کار نمی کند.

خوب مشخص شده است که پرواز کنسل شده است. چینی ها سروصدا راه انداخته اند. من اما دنبال راهی میگردم. حس ایرانی من ناخود آکاه میرود دنبال یه آشنا ؛ پارتی و غیره میگردد. اما اینجا ایران نیست. میروم بعنوان اولین نفر در لیست انتظار اسم مینویسم. خانم (خواهر) هواپیمائی به من گفت که خیلی با هوشم. من هم که کشته و مرده اینم که تعربفم بکنند و هندوانه .....

آه یادم آمد. گرسنه ام. KFC زنده باد. رفتم طبقه بالا. در راه که میرفتم مسافران دیگر را دیدم که به هتل منتقل میکردند. رفتم KFC دو تا بال مرغ؛ دو عدد کیک کوچک و کاپاچینو. را نوش جان کردم. دوباره برگستم کانتر پرواز. حالا ساعت 10:15 دقیقه است. من هم کمی خواب آلود اما سیر دنبال بلیط هستم.

امیدی نیست. درراستای شعر خوانیم به زبان لری؛ برای خودم می خوانم. که : پل پلی چهارده پلی پل پیچناده                       نومزاد ت دوش گشتنه زر ره نهاده (ای دختری که موهایت را پل کرده ای (بافته ای) نامزدت را دیشب گشته اند و جناره اش را در کنار جاده رها کرده اند)

باید نشست. با اینهمه مشغولی و کار زیاد باید اینجا در فرودگاه نشست تا خبرت کنند. انتظار واقعا" سخت است. جالب است که بلیط برگشت هم ندارم. مسافرت باید پر باشد از خاطرات. به قول پدرام که امسال پزشکی قبول میشود : تو جاده گچساران خاطره دارم.

صدایمان میزنند و به صفمان میکنند. به هر نفر بخاطر تاخیر هواپیما 200 یوان معادل 40000 تومان پرداخت میکنند. حالا غرغر هاکمتر میشود. و بعد از نیم ساعت سوار هواپیما میشویم .

 


 
 
کاریابی جوانان بیکار
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
 

حسب نوع کار من که پروژه میباشد جوانانی از شهرستان ممسنی و مخصوصا" آنهائی که مرا میشناسند برای کار به بنده مراجعه میکنند. من هم تا جائیکه بتوانم و آبرویم خردیار داشته باشد با خواهش و تمنا آنها را بکاری مشغول میکنم. حساسیت هائی هم در محل کارم بوجود آمده است که با توجه به توانائی و نوع برخورد جوانان ممسنی در محل کار کم کم تعدیل شده است. حالا هرکدام با تجربه خوبی که پیدا کرده اند مهندسی شده اند و آبروئی پیدا کرده اند. وجود انها باعث سربلندی من شده است.

اما تعداد متقاضیان کار بیسار زیادند و توانائی من محدود. انتخابات مجلس نزدیک است و نمایندگان استان مرکزی هم دنبال رای و بشدت از استخدام غیره بومی جلوگیری میکنند. جدیدا" طی جلسه ای شکایت کرده اند که فلانی 70 نفر از ممسنی را  استخدام کرده است. پیش خدم گفتم باز خدا رو شکر که اطلاعاتشون کامل نیست.

لازم است همشهریانی که مسو’لیتی دارند دست جوانان را بگیرند. جوانان ممسنی باعث سربلندی آنها خواهند شد.

از قشری که من هیچ کاری برای آنها نتوانستم انجام بدهم دختران با هوش و با استعداد ممسنی هستند که با توجه به محل کار من که پروژه است عملا" امکان پذیر نمی باشد.  من خودم چون دو تا دختر دارم و هر دو تاشون نمی خواهند مهندس بشوند نگران همه دختران ممسنی هستم.

 


 
 
کامنت
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠
 

یکی از خوانندگان خیلی عزیز وبلاگ از من پرسیدند که چرا این خوانندگان شما نقطه نطراتشان را ارایه نمی دهند. من هم جوابی نداشتم. حالا میخواهم خواهش کنم که من از نطرات خوب خودتان غافل نگذارید.


 
 
کرک جان اخوان ثالث - یا دیدومک دشتسون
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥
 

اخوان در شعر زیبائی می گوید:

بده بد بد چه امیدی؟ چه ایمانی؟

کرک جان خوب میخوانی

من این آواز پاکت را در این غمگین خراب آباد

چو بوی بالهای سوخت ت پرواز خواهم داد

گرت دستی دهد

با خویش در دنجی فراهم باش

بخوان اواز تلخت را ولکن دل به غم مسپار

یا شاعر بوشهری برای دیدومک (پرنده ای که هر وقت دزد میبیند اواز میخواند دیدومش دیدومش دیدومش....) خیلی زیبا گفته است.

باز امشو دیدومک از نو چته (دیدومک انشب دوباره چته)

هیمات کم کن خفه کردی خته (دادو فریاد کم کن خفه کردی خودتو)

داد و بیداد از بسی کردی که حلق پاره وا بو

می چه بد دیدی زخلق

سی چه هی بالا و دومن میکنی

مثل دی کر مرده شیون میکنی

شک ندارم دیدومک دز دیدی (دزد دیدی)

ایکه تو هول ولا افتیدیه ( هول شده ای)

این شاعران با شعر های جاودانه خویش این پرنده ها را هم جاودانه کرده اند. کاش شاعر بودم تا برای پرندگانی که دوستشان دارم شعر بگویم. کاش میتوانستم ماننند استاد شهریار برای چشمه نینی و درخت بید شعر بگویم. کاش میتوانستم برای نیلوفر شعر بگویم. کاش برای رز و گل نرگس زمین های عطا.


 
 
روزه و رمضان
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱
 

دانشکده که بودم هاشم باعث می شد روزه بگیرم. هاشم که رفت انگلیس روزه گرفتن من هم شد سالی چند روز. هاشم  در انگلیس هم  روزه میگیرد و من در ایران سالی چند روز. در پروژه که کار کنی روزه گرفتن واقعا" سخت است. پیمانکار چینی میخواهد طی نامه رسمی اعتراض کند که روزه گرفتن باعث کندی کار میشود. امروز دستم را گرفته بود و می گفت بیا رستوارن ما کسی نمیداند میتوانی چند لقمه بخوری!!!! خندیدم و گفتم  God can see  گفت god no problem the people is problem

هاج و واج ماندم. یاد آن بنده خدای لری افتادم که وسط اداره نماز میخواند تا همه ببینند. و میگفت خلوت مرا خدا میداند ولی تمام پست و حقوق من دست شماست که فقط ظاهر ار میبینید.

 

 


 
 
قربانی کردن چینی ها
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦
 

این روز ها شدیدا" در صدد راه اندازی واحد جدیدی از پالایشگاه هستیم تا بتوانیم بنزین سوپر تولید کنیم. روزی حدود 2.5 میلیون لیتر بیشتر. راه اندازی یک کمپرسور گریز از مرکز حدود یک ماه وقت برد. بدون حضور سازنده و با توان ترکیبی چینی-ایرانی. بعد از این راه اندازی مدیر شرکت چینی ها آمد و گفت: ما امروز دو راس گوسفند خواهیم کشت. چون کمپرسور کارش با موفقیت تمام شد. بعد از ظهر دو عدد گوسفند آوردند و در سایت کشتند و گوشتش را بین گارگر ها تقسیم کردند. یکی را هم برداشتند بردند کمپ چینی ها تا با کارگرها با هم کباب کنند و بخورند.

 


 
 
دروغ هفت دروغه
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
 

داستانی بود که در زمان بچگی پدربزرگم برای تعریف میکرد. تخم پرنده ای پیدا میشود و آن تخم جوجه میکند. یک خر خروس بدنیا می آید. که خر است اما مثل خروس. بزرگ میشود و قوی. تمامی اهالی روستا از او استفاده میکنند تا اینکه خر خروس را با اندکی جو میدزدند. راه افتادیم دنبالش تا در دور دستها در دهی زخمی ونالان پیدایش کردیم. برای التیام زخم پشتش پوست گردوبه زخمش مالیدیم و درختی به بزرگی کوهی روی پشت خر خروس بوجود آمد. سنگی را برای چیدن گردو پرت کردم. بیابانی بزرگ روی درخت شکل گرفت و .....

هفت دروغ بزرگ در این داستان بود که من هر شب هر هفت دروغ را پیدا میکردم و میگفتم. حالا بعضی وقتها فکر میکنم داستان است و باید از میان اینهمه زندگی و مردم دروغ ها را پیدا کنم.

در شب تولد امام زمان شراب مینوشند تا مست شوند  

به بهانه ای کوچک چاقو میکشند و آدم میکشند

قوی ترین مرد جهان را در کرج میکشند

ملت ما با اخلاق ترین ملت دنیا است

خیلی دروغ در اطراف ما است. نگاه کنید و پیدا کنید تا خوابتان نبرد.

 


 
 
برنو
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸
 

دختر زیبا را برنو میگفتند, یار بلند بالا را برنو میخواندند, معلوم نبود زن و برنو  کدام یک را بیشتر دوست داشتند, هر مردی در آرزئی دو برنو بود برنوئی بر دوش و برنوئی در آغوش.

محمد بهمن بیگی

یاد شعر مشهور زیر افتادم:

هر چه دارم قربونت غیر از تفنگم.

فرهنگ عجیبی بود فرهنگ پدرانمان. جانشان را بدلدار تقدیم میکردند اما تفنگشان را نه.

تفنگ وسیله آدم کشی نبود, تفنگ مونس تنهائی بود, تفنگ رفیق راه بود, تفنگ تکیه گاه خستگی بود, تفنگ وسیله دفاع از شرف و مردانگی بحساب می امد.

 


 
 
هستم چون مینویسم
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦
 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم                    که چرا فارغ از احوال دل خویشتنم؟

راستی چرا؟ چرا وبلاگم را بروز نمی کنم؟ چرا نمی نویسم؟ بعضی از دوستان هم لطف دارند و جویای احوالات میشوند. بعضی ها هم اصلا" باور نمی کنند که من سیاسی نیستم و اصلا" از سیاست متنفرم و مرا هی به چپ و راست میچسبانند. میگویند اصفهانی ها در اسلام  با هم اختلاف دارند اما در اصفهان نه. و همین باعث میشود که برای اصفهان از ذوب آهن تا پالایشگاه و پتروشیمی و فولاد و ... به ارمغان بیاورند.

 خیلی دوست داشتم بتوانم خدمتی در جهت مشکل هندوانه ها بکنم و حتی پیشنهاد هائی هم دادم اما نشد و مردم هندوانه را تا کیلوئی 25 تومان در مزارع خویش و سر زمین فروختند. حالا پیشنهاد میکنم برای سال بعد همه هندوانه بکارند چون دیگران کمتر خواهند کاشت.

 

نوشتم تا باشم. هستم چون مینویسم.


 
 
هندوانه
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
 

نقل همه محافل شده هندوانه. تا دلت بخواهد هندوانه کاشته اند. پارسال سود خوبی برده بودند و امسال تا آخرین قطره آب به آخرین متر زمین رفته اند و هندوانه کاشته اند. زمین اجاره کرده اند هکتاری 2 میلیون تومان. میگویند 5000 هکتار کاشت شده است. اگر هکتاری 70 تن محصول بدهد میشود. 350000 تن. یعنی 350000000 کیلو گرم.

دولت حمایتی نمی کند. صادرات نیز رونق ندارد. کشاورزان به دست و پا افتاده اند. هر کسی به هر رشته ای که فکر میکند دست می آویزد. یکی از آشنایان به من زنگ زد و گفت تا هندوانه برای سایت پروژه در اراک بفرستم!!! درکشان میکنم. مجبورند.

آقای مرادی هم در مجلسی نطقی کرده بود که تازه بعد از آن دولت متوجه شد چه دسته گلی به آب داده است. آیا کسی نیست که برای کاشت محصولات برنامه ریزی کند تا هندوانه مجانی و پیاز کیلوئی 1000 تومان نشود؟

دوستان اگر راه حلی دارند ارائه نمایند تا شاید این سونامی هندوانه به خیر که چه عرض کنم؛ کم ضرر بگزرد.


 
 
اطلاعیه شماره 1
نویسنده : fardin alamdari - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸
 

از دیگر مواردی که در اطلاعیه تیره عمله از طایفه بکش آمده است؛ خرید زیور آلات توسط خانم ها میباشد. از دوشیزگان خواسته شده است تا با دوری از خرید طلا و جواهرات اضافی از همین ابتدا؛ شریک زندگی خود را درک کرده و در ساختن زندگی یار و مددکار همسرخود باشند. به قول فهیمه که عروسی سلطنتی انگلیس را نگاه میکرد؛ میگفت عروس هم حجابش بهتر از خیلی از عروس های ایرانی است؛ هم ادب و وقارش؛ و هم زیور الات خیلی کمی را دارد.

در این اطلاعیه همچنین خانواده ها را به اعتماد متقابل و درک درست ار مقدار مهریه دعوت کرده است. خاطر نشان شده که زیاد بودن مهریه عامل ثبات خانواده ها نیست. کما اینکه مهریه تمام خانم های بالای 40 سال قلعه بجی به 500 سکه طلا نمی رسد و در بین آنها حتی یک طلاق نیر وجود ندارد. اما در بین جوانان با مهریه های 1000 تائی طلاق فراوان است.

آنها خانم را توصیه کرده اند که از خرید لباس های گران قیمت و اضافی خودداری کنند و از چشم و همچشمی بپرهیزند.


 
 
← صفحه بعد